و اما عشق...

سال 87 بود، زمانی که شروع به نوشتن کردم

به امید فردایی روشن و سرشار از عشق...

اکنون اینجایم، کنار یار، در بر آن ماه زیبا روی

4 سال در دوری و فراغ گذشت، اما من و تو از هم نگذشتیم

زیبای من، تو به من درس وفا آموختی...

به من درس عشق دادی

و فاصله ها هرگز نتوانستند برای دمی تو را از ذهنم و وجودم جدا کنند

وجودی که بی تو بیشتر به صحرای سینا میماند

اما با تو به سبزه زار بدل گشت

مهربانم، دستهای پر مهرت جانی تازه در این کالبد بی روح دمید

کالبدی که داشت متلاشی می شد از بی مهری

نمی دانم چگونه می توانم جبران کنم این همه خوبی و زیبایی را

اما می دانم که تا آخرین نفس عاشقانه در برت خواهم بود

دوستت دارم بهترینم

-------------------------

من اینجایم، پیش آن مهریان یار ابدی

پیش آن کس که به او دلبسته شدم

من فهمیدم که زندگی بی عشق نیست، زندگی جز عشق نیست

و می رفتم و می رفتم، تا بدانم و بدانم و بدانم

که بی او، بی مهر، بی یار

نتوانم، نتوانم

مهریانم، بی تو یک لحظه نمانم، نتوانم

دوست دارم عزیزم

کاشکی‌ تو رو میدیدم، دستات رو می‌گرفتم
میگفتمت عزیزم، برای تو می‌میرم

کاشکی‌ بودی کنارم، میدیدمت با چشمام
میچیدم از لبانت، یه بوسه با دو لبهام

حالا که نیستی‌ پیشم، حالا که خیلی‌ تنهام
حالا که تو خیالم، با تو میون ابرهام

نذار دلم کز کنه، یه گوشه‌ای بمیره
نذاریم این جدایی، عشقمون رو بگیره

باهم باشیم تا آخر، مثل روزای رفته
از هم خبر بگیریم، همه روزای هفته

مثل الان که هستیم، کنار هم همیشه
کی‌ گفته عشق و دوری، باهم دیگه نمی‌شه؟

یکم دیگه بگذره، فاصله‌ها تمومه
ندیدن نگاهت، برای من حرومه

یکم دیگه بگذره، دستات رو میگیرم باز
تو بغلم میگیرم، تو رو الههٔ ناز

دوست دارم عزیزم، تویی صبر و قرارم
بجز بودن با تو، آرزویی ندارم

از تو، برای تو

کیست که بر در می کوبد شبا هنگام

مباد به کشتن چراغ آماده باشد؟

مباد در این شب تاریک و سرد دلتنگی‌، سوز سرما باشد؟

کیست که بر در میکوبد شبا هنگام؟

شاید نور امید باشد، شاید نامهٔ معشوق باشد

در را گشودم

سوز سرما بود، رعشه افتاد بر تن، و دندان‌ها سمفونی باخ می‌زدند

اما عطر تو را داشت، و دلم نو شد

----------------------------------------------------------------------------------------------

شبی‌ چون شبهhای‌ دگر بود، روزگار در گذر

راه رفتن آموخته بودم، و به قولی‌، تاتی‌ می‌کردم

دو سال و اندی سپری شده بود و زبانم به بلغور کردن باز

ظهر تابستان، چنین روزی بود

ناگهان خنده بر لبانم جاری شد، ذوق کردم، به هوا پریدم، اما دلم تنگ شد

بغض کردم، مادرم گفت، تب کردی؟

پدرم گفت، باز چه دست گلی‌ به آب دادی؟

اما هیچیک نمیدانستند دلم برای فرشتهٔ مهربانم، که تازه چشمان زیبایش را به جهان گشوده بود تنگ شد

تولدت مبارک

----------------------------------------------------------------------------------------------

کاش میبودم در این جشن زیبای تولّدت، اما نیستم

نمی‌گویم جبران می‌کنم، چون می‌دانم هیچوقت هیچ چیز جبران این دوری را نخواهد کرد

نمیگویم اشکالی‌ ندارد، در جشن های بعدی با تو خواهم بود، چون می‌دانم امروز، این لحظه، الان در کنارت نیستم

فقط می‌گویم، ببخشید

فقط می‌گویم، همیشه و همواره بدان که بی‌ حد ‌و مرز، بی‌ نهات دوستت دارم

و می‌گویم، این آخرین تولدی خواهد بود که دوری هم را در آن حس خواهیم کرد

و می‌گویم، تولدت مبارک عزیز تر از جانم

امروز چه دلتنگم

 همه این روز‌ها از دین و مذهبشان مینویسند، من هم بر آنم که از قبله ام بنویسم

قبله ام، که روی زیبای توست

از پیشوایم، که عشق توست

من بر آنم که از آنچه در دل دارم بنویسم

پس بگذار اینگونه آغاز کنم :

"شمع اگر سوخت و به پروانه وفادار نبود
من بر آنم که بسوزم به کنارت ‌ای دوست"

در دلم چیزیست، یک احساس عجیب، حس عشق است، آری

در دلم پنهان بود، اما شکفت

و چه خوب شد که شکفت

من به اینجا، در این غربت و تنهائی

به امید توام زنده ‌ای یار،‌ای صبر و قرار من

فهمیدم که نباشی‌ چه دل تنگی دارم

و فهمیدم، که بی‌ تو، این دل تنگ خواهد مرد، در تنهاییش

من می‌دانم، یقین دارم که تویی سرنوشتم، و ما از آن همیم

می‌دانم روزی نه چندان دور، دستان گرمت را در دست میگیرم

و می‌دانم بوسه ای خواهم چید از لبانت

و خیره خواهم شد در چشمان سیاهت

و عشقم را فریاد خواهم زد...آن روز نزدیک استپ

ننوشتم که شکوه کنم از روزگار، هرچند گلایه‌ دارم

ننوشتم که شکوه کنم از دوری، هرچند سخت است، خیلی‌ سخت

نوشتم که بگویم دلم تنگ است

نوشتم که بگویم...دوستت دارم همدم تنهاییم

دلم تنگ است

دلم تنگ است. آه که چقدر دلم تنگ است

از امید مینویسم، امید دارم، اما در پس امید دلتنگی‌‌های زیادی دارم

میخندم، تقریبا همیشه، اما پس این همه خنده، اشکها چون جویبار روان است

دوری تو دیگر امانم را بریده، کاش میشد ببینمت

چندیست صدای زیبایت را هم نشنیدم، چقدر سخت و دردناک است

مینویسم تا بلکه این نوشتن دلم را آرام کند، اشکهایم را بند آورد، اما نه...

این سیل، چشمه در اعماق دارد، با این نوشتن‌ها بند نمیاید

باید دفتر‌ها نوشت تا بلکه کمی‌ کم شود از درد فراق

دردی که ریشه در استخوان دارد، ریشه در اعماق وجود، در دل

به عکس زیبایت خیره میشوم و اشک در چشمانم حلقه میزند

و به خود میگویم، مرد باش!

تا این نفس آید و رود با تو بمانم 1

ای که این دلم بشد گرفتارت
وین جان و تنم بشد خریدارت
صد آرزویم باشد که نشینم به کنارت
تا این نفس آید و رود با تو بمانم

دل من در دل شب بود، ساکت و سرد
داستان پر ز مهرت آن را به جان آورد
آتش عشق بپا شد در این دل زرد
تا این نفس آید و رود با تو بمانم

زندگی‌ رنگ جدیدی بگرفت و دل نو شد
این دل خسته ی خسته به اسیر عشق تو شد
آفتاب امید بتابید و زندگی‌ نو شد
تا این نفس آید و رود با تو بمانم

ادامه دارد...

فصل با یار بودن

ز عشق تو بند خورد این دل شکسته، این تن خسته

به عشق تو نفس کشید دلم، همچون خرسی که ز خواب زمستانیش بیدار میشود

تکانی به خود داد این جان، تا بل بریزد گرد و غبار نا امیدی و یاس از سرش

جوانه زد عشق در وجودم، ریشه دواند در دلم امید وصال، و شکفت در ذهنم فکر زیبای با تو بودن

این دستان بر باد رفته را اینبار آب باز آورد، با موجی بلند بر دریای عشق

و اینبار این عشق بود که چرخاند ورق زندگی‌‌ام را، و نوشت: فصل با یار بودن

و این فصل همچنان باز خواهد ماند تا پایان زندگی‌

جان نثارم، دیده ات را باز کن...زندگی‌ با این دلم آغاز کن (1 ,2, 3)

آن اوایل را خاطرت هست دلبرم؟
برده بودی عقل و هوشم از سرم

دیده‌ام را به زیبایی باز کردی
زندگی‌ را در برم آغاز کردی

آن اوایل بود مشقت‌ها زیاد
همچو دوری، دلتنگی‌، طوفان و‌ باد

کم کمک احساسمان بیشتر بشد
شک و‌ تردید کم کم، کمتر بشد

من بگفتم "دوستت دارم" دلبرم
وانگهی گفتم شدی تاج سرم

منتظر بودم پاسخی گویی به من
"دوستت دارم" را گویی تو هم به من

ناگهان دیدم که جز صوت سکوت
نیست چیزی، همچو شب در دشت لوت

اندکی‌ دیگر که بگذشت از عشقمان
من شنیدم جمله را از آن زبان

همچو پروانه که شمعی یافته
یا چو ابریشم که پیله بافته

در تکامل بودم و‌ کامل شدم
و از همانجا من اسیر دل شدم

--------------------------------------------------------------------------

دل تنگی و‌ دوری امانم را ببرد
این دل تنگ ز دوری حسرت‌ها بخورد

تا به روزی که فرصت آمد به دست
دل بر سر در عشق دخیلهایی ببست

روز دیدار عاقبت از ره رسید
این دو چشمم روی زیبایت بدید

آمدم دستت بگیرم تا ز گرمای وجود
شعله افتد بر همه دلتنگی‌ که بود

موج خجلت در رخت پیدا بشد
من به خود گفتم پس آن حرفها چه شد!

اندکی‌ بگذشت و دست در دست هم
راه برفتیم در ره پر پیچ و خم

فصل، بهار بود، ولیکن گرما زیاد
نه سایه
ای، نه نسیمی و نه باد

در کش هم زیر سایه نشستیم
چشممان به روی دنیا بستیم

بگفتم عاشقم بر تو ‌ای صنم
این تویی اکنون همه جان و‌ تنم

--------------------------------------------------------------------------

وقت بدرود شد و اشک‌ها روان
من همی‌ گفتم که در پیشم بمان

ناگهان وقت وداع از ره رسید
این دو چشمم دیگر جایی را ندید

روان شد اشکها همچون جویبار
این جهان شد ناگهان تیر و تار

وان سپس تا حال دور بودیم و دلتنگ
اما دنیا همچنان مانده قشنگ

من و تو ندادیم هم را ز دست
مانده ایم چون عاشقان سر مست

این جدایی، این فراق به پایان می‌رسد
در نهیات عاشق، به معشوقش رسد

می‌رسد آن لحظهٔ دیدار باز
فزونی می‌‌ یابدش حس نیاز

اندکی‌ دیگر شود اشکها روان
اشک شوق باشد اینبار از عمق جان

آن زمان دستهایمان در دست هم
دیگر نباشد بینمان غصه و غم

دیگر اینبار آید پایدار وصالی
تا شود موهایمان چون پیر زالی

دوستت دارم


موسم بهار

چه زیباتر شد

تازه شدیم، جانی دوباره، گویی کسی‌ با نفس مسیحائیش در ما دمید

بشنو چه چه چکاوکان را

دارند از رسیدن موسم بهار زندگی‌ من و‌ تو خبر میدهند

چه دلنگیز و‌ دل نواز است با تو بودن

-------------------------------------------------------------------------------------------

پای من ایستادی، بدون هیچ شکوه ای

پا به پایم آمدی، بدون هیچ لغزشی

دستم را با محبت فشردی، بدون هیچ درنگی

از تو ممنونم، و به اندازهٔ دنیا‌ها به تو بدهکار

دوستت دارم

---------------------------------------------------------------------------------------------

خیلی‌‌ها بودند که می‌گفتند، من و‌ تو شاید به ته جاده برسیم

و آنجا مجبور باشیم با هم وداع کنیم

ما، من و‌ تو همیشه باور داشتیم که باهم بودنمان پایدار است

دوست دارم داد بزنم، فریاد کشم و‌ به همه بگویم:

دیدید ما درست میگفتیم!!

---------------------------------------------------------------------------------------------

پله اول طی‌ شد، به سلامت

بزرگترین پله، دشوار‌ترین مرحله، و خطرناک‌ترین دوره

دستم را رها مکن، که در لغزش هایمان، به پایین سقوط نکنیم

صدایت را از من نگیر، که در دلتنگیم اشک نریزم

نگاهت را از من مپوشان، که دنیایم را گم نکنم

وجودت را از من دور نساز، که زندگی‌ام را رها نکنم.

من و تو

ز من دوری ولیکن من
به عشق تو سر سپردم
ز من دوری ولیکن من
به یاد توست که نمردم

ز تو دورم ولی‌ باز هم
به عشق تو جان بگیرم
وگر روزی ز دست رفتی‌
همی‌ گریم، تا بمیرم

‌ز هم دوریم ولی‌ بی‌ تو
مرا با دنیا کاری نیست
بدون تو نباشم من
بدون تو بهاری نیست

به دستان پر از مهرت
بشد این جان و این دل نو
سرت را بر شانه ام بگذار
که می‌میرم بدون تو

نمیدانم چرا اکنون
مرا تو خسته میخوانی
ز دوریت شکستست دل
شدست چشمانم بارانی

به گوش من تو با مهرت
سرود زندگانی‌ را خوان
با صدای دلنگیزت
بگو از این و گه از آن

بیا با هم به عشق هم
کمی‌ مهربان تر باشیم
بیا تا ما در برخورد
به سان مادر پدر باشیم

من انسانم

من انسانم، شاید، به ظاهر

شعور مطلق آفاق، اما چه سود؟

احساس دارم، قدرت اختیار دارم، که چه شود؟ که احساسات دیگران را خدشه دار کنم

حرف میزنم، که با زبان سرخم سر سیاهم را به باد دهم

می‌شنوم، تا فراموش کنم

فکر می‌کنم، و فکر می‌کنم که فکر می‌کنم

مینویسم، تا شاید این دل آرام و قرار گیرد، اما چه سود؟

کاش پرنده ایی بودم سبک بال

اما انسانم، انسان!

تو کجایی؟

ای زیبای مهربانم،

تو کجایی؟

نیستی‌ تا ببینی‌ من در تنهاییم، در فراغت، در نبودت می‌سوزم

ای همدم غمهای من

پیچک تنهایی و فراق چنان بر این تن خسته پیچیده که گوی سالهاست مرده است این درخت پیر

به انتظار نشسته‌ام نسیم وصل را

سوز سرمای طوفان فراغ به تاراج برد هر آنچه داشتم

به‌ انتظار نشسته‌ام نسیم وصل را تا باز آرد عطر تو را برایم

پس کجایی‌ ای همه کسم؟

آرزویم بود کاش، کاش و‌ صدها کاش دمی و‌ درنگی میدیدمت

طوفان فراغ و غربت به تاراج برد داشته هایم را

ولی‌، ولی‌ عشقت هنوز در دلم مستحکم و‌ پا بر جاست

دلم ایستاده، همچون قلعه ای مستحکم، عشقت را در دل دارم

و میدانم، روزی، نه چندان دور،

دستان پر از مهرت، دستان سردم را به آتش خواهند کشید

دلم تنگ است

به گمانم دیوانه شده‌ام

شاید

دلم به حال دو خط موازی می‌سوزد

به چهار راه ‌ها حسادت می ورزم

پلهای روگذر هم که کارشان زار است، متنافرند

دیوانه شده ام، می‌دانم

آخر چیست این افسانه هستی؟

کجاست دست سرنوشت؟

رحمت الهی را چه شد؟

دلم تنگ است

ماهی قرمز در تنگ بلوری جان داد، چون به دریا نرسید

سبزه‌ها پژمردند، کاش می کاشتیمشان در باغچه

پس کجایی فرشته مهربانم؟

بگذار امشب که چشم می‌بندم دمی ‌و درنگی ببینمت

خواب به چشمانم نمی‌‌آید

دلم تنگ است

دلم برایت تنگ شده است

همه چیز خوب است

نه، چرا دروغ بگویم؟ چرا پنهان کنم غم دلتنگی‌ را؟

دلم تنگ است ‌و هر سازی که میبینم بد آهنگ است

هرجا که می‌نگرم تویی در برابر چشمانم مهربانترینم

کجایی که دلم تنگ است

دلم می جوشد ‌و می خروشد ‌و آرام ندارد

آخر، آخر صدای آرامش بخشت مدتی است از من دور است

چشمانم خیس ‌و هوای دلم بارانیست

آخر، آخر صدایت را چندی است نشنیده ام

هوا هوای گریه، دلم بی قرار ‌و تنگ

پس کجایی فرشته مهربان من؟

قطرات اشک است بر گونهایم، چون شبنم بر چمن

ببین، بنگر چه راحت میلغزند این قطرات

آخر دلم، دلم برایت تنگ شده است

کلامی با فرشته مهربانم

سال نو از راه می‌رسد، اندکی‌ دیگر به نو شدن طبیعت مانده

هر لحظه که می‌گذرد بیشتر دوستت دارم، بیشتر می خواهمت ‌و در تصمیمی که گرفتیم مصمم تر می شوم

می دانم گاهی‌ همچون کودکان ۲ سالi بهانه جو می شوم

می دانم گاهی‌ آنقدر بد خلقی‌ می‌کنم که حتی خودم هم از خودم بدم می آید

نازنینم، فرشته مهربانم، از تو ممنونم که سالی‌ دیگر را با من بودی و با همه بدی هایم ساختی ‌و دم نزدی

عزیز تراز جانم، از تو ممنونم که مقابل همهٔ سختی ها با من، در کنارم ایستادی و حتی یک لحظه مقابلم نبودی

از تو ممنونم که باور داری به عشقمان

از تو ممنونم که با صدای قشنگت ‌و حرفهای زیبایت آرامم می کنی‌

آرام می شوم با حرفهای دلنوازت همچون کودکی ۲ ساله در آغوش مادرش

نمی دانم چگونه بگویم دوستت دارم که زبان در وصف خوبی هایت و عشقم عاجز است

چگونه بنویسم احساسم را که قلم در دستم نمی چرخد

می توانم بگویم دوستت دارم، می ‌توانم بنویسم عاشقانه دوستت دارم

عید زیبایت مبارک مهربانم، سال ۸۹ است ‌و اندکی‌ صبر سحر نزدیک

می توانم بگویم دوستت دارم به تعداد ستاره‌های آسمان هرچند باز هم کم است

و از تو ممنونم به اندازهٔ شن های ساحلها

و به تو محتاجم همچون ماهی‌ به آب، همچون آفتابگردان به خورشید، همچون، همچون، همچون من به تو

سال نو مبارک

آتش عشق

در پس این فاصله ی طاقت فرسا، در پس این همه دلتنگی و دوری، آتشی هست که ما را زنده نگاه داشت است

آتشی که دو سال است بوده و هست

اگر این آتش نبود به یقین می‌گفتم، رخت باید بربست

آتشی که من ‌و تو را ما کرده، آتشی که در دلمان پنهان است

و آن آتش عشق است

ما هم سبزیم، چون طبیعت

باز بوی بهار می‌‌آید

هیس، گوش کن، میشنوی صدای چکاوکان عاشق را؟

چه شادمان و سر زنده اند، تولد دوبارهٔ طبیعت است

درختان را ببین، جان تازه گرفته اند پس از آن زمستان سرد و تاریک

جوانه زده اند تا اندکی‌ دیگر سبز سبز شوند، همچون...همچون...همچون ذات طبیعت

من، تو، ما هم سبزیم، سبزتر از همیشه، دوریم از هم اما سبز سبزیم هنوز هم

من و تو سبزیم چون ایمان داریم

ایمان داریم به عشقمان، ایمان داریم به محبت، به صمیمیت، به دوست داشتن

دستانمان دورادور هم در داستان هم است چون می دانیم، میذدانیمذو باور داریم به ما شدن، به جوانه زدن و سبز شدن

پس از قریب دو سال همچون دو مرغ عشق با هم عشق بازی‌ می‌کنیم، بدون خستگی‌، بدون درنگ، بدون دلسردی

و می‌دانم، و میبینم در جام هستی‌، من و تو را، باهم، در کنار هم، عاشقانه دل به هم داده ایم و زیر آن درخت بید مجنون پیر نشسته ایم

نشسته ایم زیر آن درخت سترون بید و در کش هم سرود زندگانی‌ می خوانیم

با هم می خوانیم و می دانیم که سبز شدیم و سبز می مانیم، حتی سبز تر از آن درخت بید مجنون پیر

بی تو من نميپايم

تو آنجا و من اينجايم، من اينجا بسته است پايم
بر اين خاکم که نمناک است، به سر تا پا تماشايم

نهان کردم در اين دل من، در اين دل غم دوری را
که شايد کس نبيند راز، ولی گويی که حاشايم

بگفتم من همان مَردم، ز چشمانم نريزد اشک
من آن مَردم و چون مَردان، دل به احساس نيالايم

ولی گويی ورق برگشت، شدست کارم فقط گريه
هر آن گه که نظر آيد، تو آنجا و من اينجايم

هميشه هست در فکرم که گر بودی چه ها ميشد
همی لبخند بر لبها، ولی ناگه به خود آيم

در آن لحظست که ميگريم، به سان چشمه اي جوشان
و در فکرم دويدن هست، ولی سست است پاهايم

دلا دانی که مجنون هم ز ليلی دور بود روزی؟
بدانم من همه قصه، ولی باز هم نياسايم

همه شادی ز من دور است، همه غمها به من نزديک
غم دوری به خود سوزد، همه شبها و روز هايم

همه قصه نخواهم گفت که چون سرها به درد آيد
بگويم من همين را بس، که بی تو من نميپايم، نميپايم

می خواهمت

دلم تنگ است، دلم تنگ است من اینک، اکنون، اینجا، همین الان

می خواهمت، با تمام وجودم

می‌خوانمت، با تمام بود و نبودم

مگر نمیدنی تا نباشی‌ زندگی‌ نیست

به تو محتاجم، محتاج تر از بذر گندم دیمی به باران

محتاج تر از جوانهٔ ضعیف و نحیف گندم دیم به خورشید

تو را با جان دلم می خوانم و می‌ خواهم و می‌ خواهم و می ‌خواهم و می ‌خواهم

آنقدر خواهم خواستت تا بیایی‌، تا حس کنم گرمی نفسهایت را بر گونه هایم

و آنقدر خواهم خواستت باز تا آنگه که دستم ز دنیا کوتاه شود

اینک، در این لحظه، همین الان، می خواهمت و می‌ خوانمت

دلم تنگ است، دلم تنگ است من اینک، اکنون، اینجا، همین الان

حقیقت با تو بودن

با تو بودن زندگی را برايم به ارمغان آورد
همه ی داشته هايم را از وجود سبز و مهربان تو در کنارم دارم
آنچه هستم را تو برايم به ارمغان آوردی
به با تو بودنی که برايم رويا بود جان بخشيدی
رویای با تو بودن را برایم به حقیقت با تو بودن بدل ساختی

تو همه چيز داری
هر آنچه که بايد باشد را تو يکجا در خود جمع کرده اي
نميدانم چگونه شرح دهم احساس لذتم را از بودن با تو
با تو، تویی که هستی، تویی که بهترين بودی و هستی
تويی که زندگي مرا آغاز و پايانی
تويی که بودت بود من است و نبودت نبود من

فرشته زيبا و مهربان من
يقين دار که ما تنها چند قدم کوچک ديگر از کنار هم بودن فاصله داريم
چند قدمی که به سرعت طی خواهد شد و فصل وصال خواهد رسيد از راه
باور داشته باش که من با تو، و تو با من، يعنی زندگی!

از تو، برای تو

تویی اینک همه فکر و روانم
ز توست اکنون همه جان و توانم
و من اینک در این دنیای کوچک
بدون تو، به حال خود نمانم

ببین یارم، ببین من در فراغت
که کم دارد وجودم آن نگاهت
چگونه سرد و خالی‌، دل شکسته
ز تو دورم، ولی‌ چشمم به راهت

اگر بودی همینک در بر من
که میگفتند شدی تاج سر من
پس آنگاه این دلم شاداب میشد
نمی دیدش کسی‌ خاکستر من

ولی‌ اینک وجودت دل نواز است
وجودت حتی ز دور، کار ساز است
همین هم را خدا را شکر دارم
که بودِ تو برایم چاره ساز است

به پایان می‌رسد این هم به زودی
نمی دانم چه میشد گر نبودی
نمی خواهم بدانم من چه میشد
هزار ممنون که چشمانم گشودی

یقین دارم که پایانش وصال است
که پیوند دل و دل چون جبال است
نمی داند کسی‌ ما چون دو کوهیم
نیاز یک کبوتر به دو بال است

من و تو با همیم، باهم بمانیم
غم و غصه ز هر دو دل برانیم
دلان باهم، کنار هم که باشند
سرود زندگانی‌ را بخوانیم

دلا دیگر خمش باش، نه فغان کن
غم خود را درون دل نهان کن
فغان کردن چه باشد بر تو مرهم
به زخم دل فقط مرهم زمان کن

دوستت دارم...

در نهایت دوری از همیشه به تو نزدیک ترم
بخشی از من شدی، بخش عظیمی‌ از وجود مرا به خود اختصاص دادی تو
گاه تو را غاصب می‌دانم که دلم را غصب کردی
گاه تو را فاتح می‌دانم که دروازه‌های دلم را فتح کردی
اما پس اینها همیشه تو را فرشته ای می‌دانم که نعمت زیبا زیستن و زندگی‌ کردن را به من عطا کردی
چه خطابت کنم مهربانم که هرچه بگویم بخش عظیمی‌ از وجود زیبایت را انکار کرده ام
چه بنویسم که هرچه بنویسم هم ناگفته ها باقی‌ میمانند، که احساس را نمی‌توان نوشت
چه کنم که بیش از این از دستان ناتوان من بر نمی آید
نمی‌توانم دستانت را بگیرم، اما می‌توانم گرمیشان را توصیف کنم
نمی‌توانم لبانت را ببوسم، اما می‌توانم بگویم چقدر شیرینند
نمی‌توانم موهایت را شانه کنم، اما می‌توانم از پیچ و خمش بنویسم
نمی‌توانم گل رزی به نشانه عشق به تو تقدیم کنم، اما می‌توانم بنویسم
می‌توانم دوست داشتنم را بنویسم برایت
می‌توانم بنویسم برایت که : "دوستت دارم"

آن روز که به دنيا آمدی

آن روز که به دنيا آمدی، آن روز که چشمان زيبايت به اين دنيای گهی زيبا، گهی تيره باز شد، پسرکی بودم
پسرکی که تازه راه رفتن می آموخت، آموخته بود شايد، اما به زمين ميخورد گاهی
و به ذهنش هم ختور نميکرد که شايد روزی، جايی، دخترکی فرشته صفت را بيابد
حتی نميدانستم عشق چيست، محبت را ميفهميدم، درک ميکردم، اما عشق را نه
دور بودم از تو، و اصلاً نميدانستم چه خواهد شد
اما ميدانم بی اختيار  لبخندی بر لبانم نقش بسته بود که خبر ميداد از خبری که در راه است
گذشت، سالها گذشت، همه چيز عوض شد
پيدايت کرده بودم، آشنا بودی، از همان روز اول، آشنايی قديمی که هرگز نميشناختمت
آشنايی که دلم را نزدت امانت نهادم
دلی که داشت ميپوسيد و خشک بود را با خيالت، با فکرت، با عشقی که ظهور کرده بود آبياری ميکردم
دلم جوانه زد، نو شد، ريشه دواند، محکم شد و استوار، برگ و برش در وجودم بود و ريشه اش در عشق تو، در دلم
سبز و سبز تر شد، بزرگ و بزرگ تر شد، ديگر در وجودم، در من تنها جايش به تنگ آمده بود
سخت نفس ميکشيد، اگر تنها در من ميماند ديری نميپايید که ميخشکيد و با برگ ريزانش اشک ريزان ميشد، وجودم ميمرد
تقسيمش کردم، با تو، و تو، لحظه اي درنگ کردی، ترسيدم که مباد دست سبزم را هرس کنی
اما بخت با من بود، خدا با من بود، عشق با من بود، چرخ روزگاری که کم شده بود بر مرادم بچرخد تلافی کرد
پذيرفتی، با جان و دل، با وجود زيبايت، با دل مهربانت مرا، عشق مرا، وجود مرا پذيرفتی
سبز تر شدم، سبز تر از هميشه، و ميدانم ديگر هرگز زرد نخواهم شد
و ميدانم بهار زندگيم از راه رسيده، بهار زندگيم با تو آمد، تو بهار زندگیم بودی، هستی و خواهی ماند
و هر روز و هر لحظه، خدا را شکر ميکنم، از چرخ روزگار ممنونم و بر دستان و وجود پر مهرت بوسه ميزنم
که مرا، که عشقم را، که وجودم را با تو، با عشق تو، با وجود زیبای تو پیوند زد

تولّدت مبارک مهربان ترينم

چه دلتنگم

چه دلتنگم امروز، امشب، اين روزها
دلتنگ باران، دلتنگ يار، دلتنگ تو
پلک بر هم مي گذارم و مي جويم تو را
مبادا خشک شده باشد چشمه اشکم
که مرهم دل تنگم است
و در اين لحظه های دور از تو باز هم تنها تو را دارم
با يادت، با فکرت، با وجودت، با صدايت، با عشقت زنده ام
من با تو زنده ام
به اميد در کنارت بودن
و اين وجود من است که سرچشمه مي گيرد ز وجود تو، ز بود تو، ز چشمان قشنگ تو
کاش مي خوابيدم، تا بل تو را در عالم رويا زيارت مي کردم
و مي رويم و مي رويم و مي رويم، تا بدانيم، تا بدانيم، تا بدانيم
که اين منم ز تو، از آن تو، و برای تو
و اين تویي از آن من
ای کاش چشم که می گشودم رخ زيبايت در مقابل بود
در نظر می آيد اکنون، در خيال
خيالی که گاه آنقدر غرقش می شوم که مي رود از دستم دنيا، زمان، مکان، محدوديت
خيالی که تحقيقاً حقيقی خواهد شد
خيالی از جنس نور، از جنس زندگی، حقيقتی انکار نشدنی
و اين ماييم در کنار هم و در بر هم پس اين بازی روزگار
تنها ما، من و تو

پرده بر پرده

من دلم مي خواهد ببينم پس اين پرده، پس اين حجاب فاصله را
کاش حائل می افتاد
تا دمی و درنگی ديده باشمش
نقش فاصله بسته بر اين پرده عشق
نقش دلتنگی
و خيس شده از اشک هايمان
و کوچک شده از دلتنگيمان
ولی هنوز سبز سبز است
چون بهار، چون برگ گل گمگشته
چون من، چون تو
و اينک، در اين هنگام
با اين فاصله
با اين حائل
تنها ميتوانم بگويم دوستت دارم
و نفس بکشم
به اميد روز ديدار
و زندگی کنم
به اميد روز وصال
وصالی که ميبينمش هر روز
هر لحظه
در هر کجا
و دستانم را ها کنم
به اميد گرمای داستانت
و وجودم را گرم نگاه دارم
به اميد حرارت وجودت

تو کجايی تا شوم من چاکرت،چارقت دوزم کنم شانه سرت؟

مي خندم، مي گريم
به نقطه اي زل می زنم و غرق مي شوم، در گذشته، در آينده، و در هر زمانی که اکنون نيست
به هر دوره ای که فراق نيست، و به هر مکانی که اينجا نيست
آری که چه زيباست اينجا نبودن
مي روم و مي روم و مي روم در خيال
مي گريم و اشک مي ريزم و بيتابی مي کنم از درد فراق
کاش بودم، آنجا، يا تو بودی، اينجا
کاش خورشيد در اينجا و آنجا با هم طلوع مي کرد
"ای راز، ای رمز، ای همه روز های عمر مرا اولين و آخرين"
کاش در برم بودی
کاش تنها نبودم
کاش تنها نبودی
کاش در کش هم بوديم، در آغوش هم بوديم
نه، نمي شود، نمي توان عشق را نوشت
نمي توان دوست داشتن را شرح داد
سختی دوری را نمي شود توصيف کرد
نه، نمي شود
من می دانم، تو نیز می دانی
و این ما را بس است
کاش تنها زودتر فصل وصال از راه رسد

کاش...اگر...اما...آیا

کاش اکنون بودی تا قطرات اشکم بر گونه هايم جاری نمي شد و لبانم را خيس و دهنم را شور مزه نمي کرد
کاش بودی تا اينگونه صبح ها با چشمانی قرمز از خواب آشفته ام بيدار نمي شدم
اگر بودی هرگز مجبور نبودم چشمانم را ببندم و غرق خيال شوم
کاش می شد نخوابم، کاش مي شد فقط بنويسم، کاش مي شد همه ی دلتنگی ها را نوشت
کاش مي شد عشق را بر بوم نقاشی کرد
آيا کسی هست هنوز که نقاشی کند تلخند را همچون داوينچی؟
آيا کسی هست که بنويسد از مجنون؟ از ليلی؟
آيا کسی هست بگويد زندگی چيست؟
کاش بود، کاش در همين نزديکی بود
کاش بجای اينکه مجبور باشم خنده را بر لبانم جراحی کنم و بگويم سلام، مي شد خنده بر دلم مي نشست
اگر مي شد تنها ببينمت دمی و درنگی ديگر نه نياز به جراحی بود، نه نياز به سؤال
اگر در برم بودی اکنون ديگر  پشت سؤال نبودم
مي دانستم زندگی زيباست
مي دانم زيباست، اما آنوقت لمسش مي کردم در تک تک لحظات که مي رفتند
چه خوب بود اگر زمان همچون فنری طويل بود

اگر مي شد، فراق را آنقدر فشرده مي کردم که در آنی بگذرد و وصال را آنقدر مي کشيدم که هرگز تمام نشود


"کاش می شد اشک را تهدید کرد
مدت لبخند را تمدید کرد
کاش می شد از میان لحظه ها
لحظه دیدار را نزدیک کرد"

بشد سالی طی...

دلا گرفته اي ز دوری
در اين سالی که رفت
در اين سالی که فهميديم فراق چيست
فهميدم چگونه به هم وابسته ايم
درک کرديم، لمس کرديم حس دوری را
چشيديم و کشيديم لحظه لحظه ی از هم دور بودن را
کاش می شد هرگز نمی فهميدم دوری از تو چقدر جان فرساست
و کاش نمی فهميدم هرگز و حس نمی کردم فراق را
ليکن گذشت، در گذر است زمان
کاش زود تر ميگذشت
کاش...
اما ما مي توانيم، همانطور که تا اکنون، تا به اين روز کنار هم مانديم و توانستيم
يک سال از آن روز کذايی گذشت
کمی ديگر مانده، اندکی صبر سحر نزديک است

دلا بنگر به حال من، در اين وادی چه مي جويي؟
دلا احسنت به غير از او، گُلی ديگر نمي بويی

به سان  آهوی در بند به عشق او گرفتاری
می وصل ام بده يارا، بده آن خمّار بيداری

چنان بر زلف تو گيرم، که پا بسته به زنجيرم
گرم تنها گذاری تو، يقين دارم که مي ميرم

همينجا در همين وادی، که صبر است و چه جان فرسا
گر از من تو جدا افتی، نباشدم دگر فردا

چه خواهد آن که عاشق شد به غير از يار شيرينش؟
چه خواهد دل بجز او را، که بوده يار ديرينش؟

بشد سالی طی و اينک بسان موجی بخروشم
بسان موج بر ساحل، بسان مُل در جوشم

بيا اينک در آغوشم، همين را از خدا خواهم
خدايی که همين جا است، خدا بشنو ز من آهم

همه قصه به تفصيل است، ولی ليکن زمان محدود
همه احساس به تجميل است، ولی ليکن لغت معدود

همه اين قصه من گفتم، ولی اين دل نشد آرم
به امّيد توأم زنده، به امّيد تو ای يارم

ای زمان بگذر ... تیک تاک

دلم بس گرفته در اين وادی غريب
هرچه مي خوانم همه دروغ است و فريب

باز آمال و مهال، باز هم نيرنگ و ريا
باز عارف و سفال، باز هم ماليخوليا

کاش می شد برگردم به وطنم، به ايرانم، به سرزمين مادری ام
کاش می شد بفشارم به گرمی دستان پر ز مهرت را
کاش می شد اينک، در اين تنگنا در کنارت باشم
همه ی اين کاش ها زايده  ی ذهن و دل من است
دلی که می رود در خيال، ذهنی که می رود در منطق
اينک تنها با منطق و احساس، با عقل و دل، تنها از خدا می خواهم همه چيز بگذرد ... تیک تاک ... تیک تاک
به خوشی بگذرد .. تیک تاک ... تیک تاک
اين فراق هم بگذرد ... تیک تاک ... تیک تاک
و چون دلم بی تاب است به خويش می گويم:
"اين نيز بگذرد"
تا بل آرام شود اين دل دور افتاده از حبيب

دلم...باز هم دلم

دلم بس هوايش سرد گشته
بر و رويش
هم کمی زرد گشته

دلم دارد مي ميرد از فراقش
کمی مانده خمُش گردد چراغش

دلم ديگر ندارد تاب، تنگ است
مکن گريه، مکن گريه که ننگ است

دلم آنجا، خودم اينجا، عجيب است
همه ذکرم همانجا که حبيب است

به امّيدش نفس ها مي کشم من
ز چشم هايش نقش ها مي کشم من

رسد روزی که بينم او، پس کی؟
شده کارم شب و روز ناله چون نی

همينک تنها امّيدم وصال است
بر و رويم چو آن مرحوم زال است

هر آن کس که اين امّيدم بگيرد
شب و روزم دعا باشد بميرد

هر آن کس که ز من دور سازد او را
لهيب آن جهنّم سوزد او را

ز آن کس که آن بالاست خواهم
خداوندا تو هموار کن راهم

خدايی که حکيمی و کريمی
خدايی که رحمانی و رحيمی

رسان ما را به هم، بگذار بخنديم
چشم ها را به اين اشک ها ببنديم

خداوندا مباد نشنيده باشی
مباد از حرف هايم رنجيده باشی

دلم تنگ است، اینگونه شکوه دارم
دلم تنگ است و سخت است روزگارم

خداوندا ببخش وراج بودم
غبار غم بر اين دل را زدودم

به امّيد روزی سبز با يار
دلا ديوانه شو، شعر هم نشد کار