از تو، برای تو
مباد به کشتن چراغ آماده باشد؟
مباد در این شب تاریک و سرد دلتنگی، سوز سرما باشد؟
کیست که بر در میکوبد شبا هنگام؟
شاید نور امید باشد، شاید نامهٔ معشوق باشد
در را گشودم
سوز سرما بود، رعشه افتاد بر تن، و دندانها سمفونی باخ میزدند
اما عطر تو را داشت، و دلم نو شد
----------------------------------------------------------------------------------------------شبی چون شبهhای دگر بود، روزگار در گذر
راه رفتن آموخته بودم، و به قولی، تاتی میکردم
دو سال و اندی سپری شده بود و زبانم به بلغور کردن باز
ظهر تابستان، چنین روزی بود
ناگهان خنده بر لبانم جاری شد، ذوق کردم، به هوا پریدم، اما دلم تنگ شد
بغض کردم، مادرم گفت، تب کردی؟
پدرم گفت، باز چه دست گلی به آب دادی؟
اما هیچیک نمیدانستند دلم برای فرشتهٔ مهربانم، که تازه چشمان زیبایش را به جهان گشوده بود تنگ شد
تولدت مبارک

----------------------------------------------------------------------------------------------
کاش میبودم در این جشن زیبای تولّدت، اما نیستم
نمیگویم جبران میکنم، چون میدانم هیچوقت هیچ چیز جبران این دوری را نخواهد کرد
نمیگویم اشکالی ندارد، در جشن های بعدی با تو خواهم بود، چون میدانم امروز، این لحظه، الان در کنارت نیستم
فقط میگویم، ببخشید
فقط میگویم، همیشه و همواره بدان که بی حد و مرز، بی نهات دوستت دارم
و میگویم، این آخرین تولدی خواهد بود که دوری هم را در آن حس خواهیم کرد
و میگویم، تولدت مبارک عزیز تر از جانم