در نهایت دوری از همیشه به تو نزدیک ترم
بخشی از من شدی، بخش عظیمی‌ از وجود مرا به خود اختصاص دادی تو
گاه تو را غاصب می‌دانم که دلم را غصب کردی
گاه تو را فاتح می‌دانم که دروازه‌های دلم را فتح کردی
اما پس اینها همیشه تو را فرشته ای می‌دانم که نعمت زیبا زیستن و زندگی‌ کردن را به من عطا کردی
چه خطابت کنم مهربانم که هرچه بگویم بخش عظیمی‌ از وجود زیبایت را انکار کرده ام
چه بنویسم که هرچه بنویسم هم ناگفته ها باقی‌ میمانند، که احساس را نمی‌توان نوشت
چه کنم که بیش از این از دستان ناتوان من بر نمی آید
نمی‌توانم دستانت را بگیرم، اما می‌توانم گرمیشان را توصیف کنم
نمی‌توانم لبانت را ببوسم، اما می‌توانم بگویم چقدر شیرینند
نمی‌توانم موهایت را شانه کنم، اما می‌توانم از پیچ و خمش بنویسم
نمی‌توانم گل رزی به نشانه عشق به تو تقدیم کنم، اما می‌توانم بنویسم
می‌توانم دوست داشتنم را بنویسم برایت
می‌توانم بنویسم برایت که : "دوستت دارم"