می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد

فرياد سر کن ای دل، ای دل دور افتاده از حبيب
ای دل در فراق گمگشته، فرياد سر کن
فرياد بزن تا بر همگان آشکار شود دردت
فرياد کن
فرياد کن تا بل فاصله ها بگريند
آنقدر بگريند تا شايد کمی کوتاه آيند
ای هوااار و ای هوااار و ای هوااار
مي کنم فرياد، مي زنم ضجّه، مي کنم گريه، مي کنم ناله از درد فراق
و با دستان پر از تاول مي کاوم و مي گردم و ورق مي زنم و طی مي کنم صفحات روزگار را

اما حيف که زمان را نمي توان به اين سرعت ورق زد
حيف...

گلايه

ز دست خدا گلايه درام
ز دست خدايی که فراق افکند در بينمان
چه غريب است
هميشه مي خواستم خدا را در کنارمان داشته باشيم
خدا حرفم را شنيده بود
شايد در ابلاغ به فرشته اش نقطه ای را جابجا گذاشته باشد
شايد از بس خسته شده بود از دست من، تا نام مرا بر نامه ی درخواست ديد دستش لرزيد
دستش لرزيد و نقطه اي به اشتباه نگاشته شد
و بجای اينکه نوشته باشد خدا را به او بدهيد نوشت جدا را به او بدهيد
ولی باز هم شکرش مي کنم که مي دانم ما را هميشه برای هم نگاه خواهد داشت

چنان نماند و چنين نيز نخواهد ماند

چشمانم را مي بندم و گوش فرا مي دهم به صدای بلبلی که مي خواند و می نالد
چه مي گويد؟
او نيز چون من ناله ی فراق سر مي دهد به گمانم
ضجّه ميزند
ای دل، ای دل تنگ، گريه کن مرا تا بل باز شود اين در بسته بر ديوار
ديوار زندگی، ديوار نازک زندگی که رويش نوشته "تکيه ندهيد، فرو مي ريزد"
ديوار زندگی من که با آمدن تو محکم شده و به ديوار زندگي تو گره خورده است
مي کشيم بر دوشمان اين درد فراق را، با هم، به کمک تو و من، به کمک ما
ای بلبل دلتنگ، تو نيز ضجّه تمام کن، نغمه ی شادی سر ده
روزگار فراق پايان مي پذيرد، صبح وصال نزديک است
"چنان نماند و چنين نيز نخواهد ماند"

من و تو

اندکی توقف کن، ببين، بنگر، اندکی درنگ کن
قسم بخور مرا تا باورم داشته باشی
بخوان، اسمم را بخوان از صفحه ی دلت
صدايم کن، از پس زمان، از پس پرده، از پس اينجا و هر کجا و ناکجا و حتی همه جا صدايم کن
بنگر، ببين چون آينه در مقابلت چشم در چشم ايستاده ام، همچون آينه صاف و زلال و شفاف
در پس اين آينه جز دلی کوچک و تنگ از فراقت هيچی نيست
مهم اينجاست، مهم اين است که تویي، اين تویی در من، هم چون تو در آينه، صاف و زلال، انعکاس نور، انعکاس وجودی، انعکاس همه کس و هيچکس و تنها تو
اين منم، اين منم در پس اين همه بازی روزگار، اين منم بر سر کوه، آن سر دشت، بنگر، منم و تنها تو، تویي و تنها من،
تنها من و توییم
خندانم و گريان، با خنده های تو خندان و با غم هايت گريان
با دل تنگی های خود گريان و با دل تنگی های تو نيز بيشتر گريان
با اميد خندان و با فراق گريان
با تو خندان و دور از تو گريان و بی تو... بی تو سرد و سنگی، مرده
اين منم در پس آن همه سبزی سبز، آن همه آبی
اين منم در پس اين همه سرخی، اين همه اشک و لبخند، اين همه غم و اندوه، منم
و تویی در پس اين قفس استخوانی، در اين دل، در اين وجود که شايد کوچک باشد امّا همه اش، هرچه که هست از آن توست

دل و عقل

دلم مي گويد در برم هستی اکنون، در کنارم
عقلم مي گويد فرسنگ ها دوری
دلم مي گويد چشم که فرو بندم در نظر آيی
عقلم مي گويد به عکست بنگرم
دلم مي گويد نمی بايست می آمدم
عقلم مي گويد بايد دور مي شديم تا آينده را بسازيم
دلم مي گويد صبرم به پايان آمده
عقلم ميگويد صبر برای وصال یار شيرين است و پایان ناپذیر
دلم مي گويد و عقلم مي گويد، اما نمي دانم به کدام بايد گوش فرا دهم
نمي دانم
و اين منازعه هر روز و هر لحظه در وجود من جاريست
با هر ضربانی که قلبم ميزند و خون را به سلول های خاکستري مغزم مي رساند اين اختلاف به سراغم می آيد
کاش يکی بود به اين عقل مي گفت اگر دل نبود جهان زيبا نبود
کاش يکی بود مي گفت
کاش مي شد صافي عقل را برداشت از سر راه دل
کاش جهان آنقدر پاک بود که بدون صافي عقل هم زباله ای وارد دل نمي شد
کاش فکر مردم بجای چشم به دلشان بود
کاش