حقیقت با تو بودن

با تو بودن زندگی را برايم به ارمغان آورد
همه ی داشته هايم را از وجود سبز و مهربان تو در کنارم دارم
آنچه هستم را تو برايم به ارمغان آوردی
به با تو بودنی که برايم رويا بود جان بخشيدی
رویای با تو بودن را برایم به حقیقت با تو بودن بدل ساختی

تو همه چيز داری
هر آنچه که بايد باشد را تو يکجا در خود جمع کرده اي
نميدانم چگونه شرح دهم احساس لذتم را از بودن با تو
با تو، تویی که هستی، تویی که بهترين بودی و هستی
تويی که زندگي مرا آغاز و پايانی
تويی که بودت بود من است و نبودت نبود من

فرشته زيبا و مهربان من
يقين دار که ما تنها چند قدم کوچک ديگر از کنار هم بودن فاصله داريم
چند قدمی که به سرعت طی خواهد شد و فصل وصال خواهد رسيد از راه
باور داشته باش که من با تو، و تو با من، يعنی زندگی!

از تو، برای تو

تویی اینک همه فکر و روانم
ز توست اکنون همه جان و توانم
و من اینک در این دنیای کوچک
بدون تو، به حال خود نمانم

ببین یارم، ببین من در فراغت
که کم دارد وجودم آن نگاهت
چگونه سرد و خالی‌، دل شکسته
ز تو دورم، ولی‌ چشمم به راهت

اگر بودی همینک در بر من
که میگفتند شدی تاج سر من
پس آنگاه این دلم شاداب میشد
نمی دیدش کسی‌ خاکستر من

ولی‌ اینک وجودت دل نواز است
وجودت حتی ز دور، کار ساز است
همین هم را خدا را شکر دارم
که بودِ تو برایم چاره ساز است

به پایان می‌رسد این هم به زودی
نمی دانم چه میشد گر نبودی
نمی خواهم بدانم من چه میشد
هزار ممنون که چشمانم گشودی

یقین دارم که پایانش وصال است
که پیوند دل و دل چون جبال است
نمی داند کسی‌ ما چون دو کوهیم
نیاز یک کبوتر به دو بال است

من و تو با همیم، باهم بمانیم
غم و غصه ز هر دو دل برانیم
دلان باهم، کنار هم که باشند
سرود زندگانی‌ را بخوانیم

دلا دیگر خمش باش، نه فغان کن
غم خود را درون دل نهان کن
فغان کردن چه باشد بر تو مرهم
به زخم دل فقط مرهم زمان کن