دلم...

دلم گلستان بود، از دوريت پژمرد
چشمانم دريا بود، ابر بود، می باريد
از نبودت کوير شد، خشک شد، شد ابر تابستان، نيست شد
دلم وسعتی داشت به اندازه ی دشت، بيکران
شد اندازه ی روزنه اي بر ديوار گِلی
مونسم بود خنده، شادی، سرسبزی
همه رفتند ز ياد، آمد آن باد خزان، ريخت برو برگم را
مانده از من اسکلتی نيمه خشک
که اگر با مهر خود آبش ندهی، می ميرد

ساقی - شعر نو

ساقی امشب مدارا کن
راز جهان بر من حاشا کن

می بريز و مستم کن
وز شراب شيراز هستم کن

جامی بنه بر کفم ساقی
تا آرام شود اين دل ياغی

می وصال ده تا بنوشم
و لباس يکرنگی بر تن بپوشم

کز فصل يارم دلم پاره پاره شد
دنيا پيش چشمانم آواره شد

و از می خويش دنيا يکرنگ کن
و عقلم را با دل هم آهنگ کن

و به لطفت دلم شاد کن
و اين خرابات را آباد کن
وز من بیش از اینها یاد کن

ساقی بريز آن خمّار بر جانم
که ديگر اينگونه دلتنگ نمانم

از آن تو ام

دلم را به دست عشقت سپردم
همچون درخت بيدی که زلف هايش را به دست باد می سپرد
اما نمی لرزم چون بيد، مستحکمم چون کوه
پيام بسته نيست، آزادم چون پرستو
پس از این کوچ نمي کنم از برت هرگز، چون طعم دوری را چشيده ام
دلم زيبا شده هم چون گل زرد
نمی پژمرم، عشقت زندگی بخش است برايم
و مادامی که زنده ام، عشقت را در دل خواهم داشت
و عقلم را گره زده ام به زريح مهربانيت
پس يقين دار تا آن زمان که چشمم می بيند و راه می روم و نفس هايم فرو می رود
از آن تو خواهم بود مهربان ترينم

به تو محتاجم

فاصله ها بس کوتاه، در خيال
چلچله ها مي کوچند از اين دشت بی آب و علف
آن قناری ها، کبوتر ها را ببين
بانگ رحيل است در سرشان
محتاج بارانم
ترنّمی کافيست تا تازه شود دشت دلتنگی من
شبنمی، شبنمی مي خواهم بر گل خار
پاهايم در پی چيزيست، اندکی سايه
دلم در پی توست
و فکرم مي چرخد
مانده در کجا باشد
در پی آب
و لبم در پی آن لعل لبت می گردد

به تو محتاجم

به تو                             محتاجم

ملکه شهر دلم

دلم شکست

دلم شکست
از سردی، از سردی رفتاری
دلم شکست از بی احساس بودن، از نبودنم دلم شکست، از نبودنم در دلی در لحظه اي
از بی تفاوت شدن، از شنيده نشدن
و دلم شکست از کم ارزش شدنی و کمتر ديده شدنی
دلم شکست از سلامی سرد که پاسخی بود به سلامی گرم
از احساسی که يک لحظه نبود در مقابل احساسم
و از دلی که يک لحظه، هرچند شايد کوتاه دور شد از دلم
دلم شکست از قصری که برای لحظه اي لرزيد
از فکری که برای خود رفت
و از چشمی که خيره به نقطه اي ماند
از سوز زمستانی در بهاری دل نشين دلم شکست

دلی که ترک برداشته بود ز دوری تو با تلنگری هر چند کم توان شکست

الهی

الهی مرهمی نه بر اين زخم تر
که باشد مرا بيش از اين کارگر

الهی ز توست همه اين جان و تن
مصون دار خود ز مکر اهرمن

الهی ز جودت آرام کن اين دلم
تويی که سرشتی ز اوّل گِلم

الهی گر تویی مرا باک نيست
و می دانم مرا حساب پاک نيست

ولی گويند که تو رحيمی و بس
منم جز تو که ندارم هيچ کس

الهی فراق آخر اين دل را شکست
غباری ز دوری بر اين دل نشست

الهی بکش دستی بر اين دل، خدا
که گر اُفتيم ما از هم جدا

دگر هيچ نماند در اين وادی
همه ويران شود شهر و آبادی

الهی ز لطفت کَرَم کن به من
بکش دست لطفی بر اين جان و تن

الهی بگفتم همه درد دلم

نظر کن به ما، وگر نه گِلم

زندگی...

دلم، اين است زندگی

زندگی هر لحظه در انتظار حادثه بودن است

زندگی، زندگی نو بودن است، زندگی غير قابل پيش بينی بودن است، زندگی لحظه ای خنديدن و لحظه ای ديگر گريستن است

زندگی با تو بودن است، زندگی عشقت را به دل داشتن است، زندگی برای من، با تو بودن است

زندگی برای من با تو خنديدن است، با تو حرف زدن، صداي گرمت را شنيدن، گه گاه با تو کلنجار رفتن و بحث کردن و گه گاه ناراحت شدنمان از هم است

زندگی بودن در اين لحظه است، زندگی ديدن آينده اما در آن غرق نشدن است، زندگی فراموش کردن گذشته اما از آن درس گرفتن است

آن که مي گويد زندگی گذشته است مرده، آن هم که مي گويد زندگی در راه است باخته، زندگی اکنون است، همين لحظه زندگيست

زندگی زير باران رقصيدن است، زندگی گاهی هم چشم بر هم گذاشتن و نديدن است، زندگی گاهی سوزنی را ديدن است و گاهی فيلی را نديدن

آری دلم، اين است زندگی

...

يه حس عجيبی دارم، چجوری بگم؟ هی مي نويسم پاک مي کنم، همش يه جوريم
يه احساس تازه، يه دلتنگی عجيب
همش به خودم ميگم چرا بايد من و تو از هم دور باشيم؟
اما باز خدا رو شکر مي کنم، خدا رو شکر مي کنم که هر چی هم ما رو از هم دور کرده به جاش دلامون رو به هم نزديک کرده
شب ها که مي شينم و با خدا حرف مي زنم بهش التماس مي کنم که تو رو برام نگه داره و عشقمون رو هيچوقت سرد نکنه

الهی دلتنگم، غريبم، تو قريبی به غريبان، کمکم کن
الهی جز تو هيچ مرهم ندارم، بر من رحم کن
الهی، ز وجود توست که اين عشق در وجودم است، وجودت را از من دور نساز

زمستان

زمستان فرا رسيده است، سال نو ميلادی با سرما و برف
درختان، اين اسکلت های بلور آجين، به خوابی بس عميق رفته اند
اما دل من، دل من چندين ماه است از خوابی بس عميق بيدار شده
نهال عشق در دل من جوانه زده است و رشد می کند
و می دانم کمی ديگر به ثمر خواهد نشست و ميوه خواهد داد
فرشته ام بهار زندگی را با خود به همراه آورده است
و می دانم، يقين دارم که ديگر دلم رنگ زمستان را هم نخواهد ديد...

آخرين پست در سال 2008

سال 2008 تموم شد، با همه ی خوبی ها و بدی ها، با همه جنگ ها و صلح هاش، با همه دلتنگی ها و شادی هاش، با همه وصال ها و وداع هاش
سال خوبی بود، لااقل برای من، آخه، آخه بعد از دو سال و اندی صبر کردن به آرزوم رسيدم
شب سال نو ميلادی امشبه، 2008 سال کامل از ميلاد مسيح گذشته
سال 2009 شروع ميشه، سالی که اميدوارم برای همه مخصوصاً من و فرشتم سال خيلی خوب و شادی باشه


HAPPY NEW YEAR


جنون...

از تو دورم جسما
اما لحظه هام سرشار از ياد توست
دلم می خواهد فرياد بزنم
دلم می خواهد عشقم رو فرياد بزنم
اما نميشه آخه اگه اينجوری کنم همه به جنونم پی ميبرن
اونوقت ديگه کسی آدم حسابم نميکنه و حرفام رو گوش نميده
اونوقت ديگه همه به چشم يه ديوونه ی واقعی نگام ميکنن
آخه ميدونی چيه؟ تو اين زمونه عاشقی جرم محسوب ميشه، ديوونگی محسوب ميشه، انگار يه جور ننگه
انگار يه جور وصله ی ناجوره
برای همينه که منم مجبور ميشم شبا، به خاطر دلتنگی هايی که از عشق ناشی ميشه و تو دلم قايم کردم، تو تنهايم اشک بريزم و خدا رو التماسش کنم که زودتر من رو به تو برسونه

می نويسم تا آرام شود درد دل تنگمان...

دلا بر خود بنه مرهم، که تا آرام شود دردم
درين وادی ز لطف توست که اِستاده ام، مَردم

گرم تنها گذاری تو، در اين دنيا نمی مانم
و گر با لطف خود مانی، دگر من هيچ نمي خواهم

ز اين دنيا تو را دارم، اگر تو هم روی زین دست
دگر من هيچ نخواهم داشت، پس آنگاه است که بايد رَست

و گر من اينک اينگونم، همين گونه که تو بينی
من اينگونه نمي مانم، گر در برم تو بنشينی

پس آنگاه که تو را بينم، دگر من کم ندارم هيچ
و من ديگر در آن لحظه، به غير از تو نخواهم هيچ

بيا يارم، بيا عشقم، بيا مرهم نه بر اين دل
تنها تویی که جا دارد، در اين خلوت و در اين دل

وگر بينی که اين چشمان نداده سوی خود از دست
به اميد ديدن آن رخ زيبا و ماهت است

وگر بينی که اين دستان هنوزم مينويسد پس
بدان که از غم دوريست، برای توست ای همه کس

وگر نه در دلم اينک، همه موج است و کو ساحل؟
همه تقصير ز من بوده، من مسکين، من راحل

بخند عشقم که لبخندت علاج درد من باشد
و مي دانم که عشق تو برای فرد من باشد

به جبران غم دوری، برای تو نويسم من
و جز تو که همه عمری، ديگر هيچکس نبينم من

در اينجا هم به سعی خود نوشتم که دوستت دارم
در اين دوران جان فرسا به غير از تو کس ندارم

شعری نيمه نو در ستايش عشقم

مستم کردی ز می عشقت ای صنم
يارا نگاه کن ببين که خواهانت منم

مي بينی اين روند آرام اگر هست
چون تاب ندارم که دهم تو را ز دست

مي روم آهسته، اما پيوسته خواهم بود
رهروی که شود خسته چه دارد سود؟

در اين زمانه که برادر به برادر مي تازد
و زندگی را او به طمعش مي بازد

بدان که همواره من در برت خواهم ماند
و آواز دشتی را به گوشت من خواهم خواند

و هرگز دست از دستت جدا نخواهم کرد يارم
با تو گلم اما بی تو من همچون خارم

چند جمله ی این دل تنگ...

نام زيبايت را در صفحه ی شناسنامه ی دلم هک کردم و ديگر هيچ محلولی نمي تواند آنرا حذف کند مگر محلول مرگ!

از هنگامی که صداي دل نوازت را شنيدم ديگر آواز بلبلان برايم دل نواز نيست و از لحظه اي که روی زيبای تو را ديدم ديگر ماه برايم جذابيتی ندارد

هنگامی که خورشيد پس از باران مي تابد رنگين کمان پديد می آيد، من هرشب می بارم برای تو، پس کی بر من مي تابی خورشيد من؟ بر من بتاب تا رنگین کمان یکرنگت شوم مهربانم

خدايا...

خدايا روزهاي تنهایيم سپری شد، کمکی کن تا بتوانم روزهاي فراق را نيز بگذرانم
خدايا نهال عشق در دلم جوانه زد، هرگز هرسش مکن
خدايا لذت با تو بودن و انسان بودن را درک کردم، هرگز اين لذت را از من مگير
خدايا هرگز او را از من مگير که بی او يک لحظه زنده نخواهم ماند
خدايا اين وصل را هجران مکن
خدايا مرا در راه هدفم هرگز سرد مکن و هرگز به خود وا مگذارم
خدايا به مهربانيت قسمت مي دهم، مرا به مهربانم برسان

کيريسمس...

امروز روز کيريسمس بود، Christmas Eve
سال جديد ميلادی و هديه های بابانوئل

امسال ب
ابانوئل بهترين هديه رو بهم داد، صدای قشنگ فرشته ی مهربونم، صدای آرامش بخشش
بابانوئل، يه سنبل، يه نماد از مهربونی های بی اندازه خدای زيبا و زيبا پسنده
خدايی که فقط زيبايی آفريده و اين بعضی از بنده هاشن که با از بين بردن اونا خودشون رو تو زشتی ها (نبود زيبايی ها) غرق مي کنن

بابانوئل
ما امسال ما رو بهم داد، تو اين سالی که گذشت من و فرشتم رو بهم رسوند، و هرچی گذشت ما رو بيشتر از قبل عاشق هم کرد و بيشتر معني زندگي و خوشبختی رو بهمون چشوند
هميشه به خدا مي گفتم اگه هستی که مي دونم هستی يه معجزه ای نشونی چيزی بذار سر راهم، خدای مهربونمم تو رو بالاخره بهم داد، يه نعمتی که برام از همه ی معجزه ها بهتر بود

بابانوئل مهربون
من مي دونست تو دلم چيه، مي دونست دلم هميشه پيش تو، و بالاخره امسال، تو اين سال قشنگ 2008 تو رو بهم داد که بفهمم فراموش نشدم

من مسيحی نيستم، اما همه ی اينا رو گفتم که بهونه اي باشه که بگم "خدايا شکرت، به خاطر همه ی خوبی هات شکرت"

کاش...

دل به تو دادم و از ياد بردم آن همه ناميدی را
آن همه، آن همه خستگی را
و پاک کردم از صفحه دلم غبار دل شکستگی را
کاش فقط مي شد، کاش مي شد بر دارم از ميان اين فاصله و دوری را!

دلم گرفته...

هوای دلم طوفانيست
فضاي دلم روحانيست
فاصله ميانمان طولانيست
شبها چشمانم بارانيست
و در دلم جز برای تو جا نيست

دوستت دارم زيبای من...

F & M