دلم...باز هم دلم
دلم بس هوايش سرد گشته
بر و رويش هم کمی زرد گشته
دلم دارد مي ميرد از فراقش
کمی مانده خمُش گردد چراغش
دلم ديگر ندارد تاب، تنگ است
مکن گريه، مکن گريه که ننگ است
دلم آنجا، خودم اينجا، عجيب است
همه ذکرم همانجا که حبيب است
به امّيدش نفس ها مي کشم من
ز چشم هايش نقش ها مي کشم من
رسد روزی که بينم او، پس کی؟
شده کارم شب و روز ناله چون نی
همينک تنها امّيدم وصال است
بر و رويم چو آن مرحوم زال است
هر آن کس که اين امّيدم بگيرد
شب و روزم دعا باشد بميرد
هر آن کس که ز من دور سازد او را
لهيب آن جهنّم سوزد او را
ز آن کس که آن بالاست خواهم
خداوندا تو هموار کن راهم
خدايی که حکيمی و کريمی
خدايی که رحمانی و رحيمی
رسان ما را به هم، بگذار بخنديم
چشم ها را به اين اشک ها ببنديم
خداوندا مباد نشنيده باشی
مباد از حرف هايم رنجيده باشی
دلم تنگ است، اینگونه شکوه دارم
دلم تنگ است و سخت است روزگارم
خداوندا ببخش وراج بودم
غبار غم بر اين دل را زدودم
به امّيد روزی سبز با يار
دلا ديوانه شو، شعر هم نشد کار
بر و رويش هم کمی زرد گشته
دلم دارد مي ميرد از فراقش
کمی مانده خمُش گردد چراغش
دلم ديگر ندارد تاب، تنگ است
مکن گريه، مکن گريه که ننگ است
دلم آنجا، خودم اينجا، عجيب است
همه ذکرم همانجا که حبيب است
به امّيدش نفس ها مي کشم من
ز چشم هايش نقش ها مي کشم من
رسد روزی که بينم او، پس کی؟
شده کارم شب و روز ناله چون نی
همينک تنها امّيدم وصال است
بر و رويم چو آن مرحوم زال است
هر آن کس که اين امّيدم بگيرد
شب و روزم دعا باشد بميرد
هر آن کس که ز من دور سازد او را
لهيب آن جهنّم سوزد او را
ز آن کس که آن بالاست خواهم
خداوندا تو هموار کن راهم
خدايی که حکيمی و کريمی
خدايی که رحمانی و رحيمی
رسان ما را به هم، بگذار بخنديم
چشم ها را به اين اشک ها ببنديم
خداوندا مباد نشنيده باشی
مباد از حرف هايم رنجيده باشی
دلم تنگ است، اینگونه شکوه دارم
دلم تنگ است و سخت است روزگارم
خداوندا ببخش وراج بودم
غبار غم بر اين دل را زدودم
به امّيد روزی سبز با يار
دلا ديوانه شو، شعر هم نشد کار
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 8:37 توسط محمّد