ز عشق تو بند خورد این دل شکسته، این تن خسته

به عشق تو نفس کشید دلم، همچون خرسی که ز خواب زمستانیش بیدار میشود

تکانی به خود داد این جان، تا بل بریزد گرد و غبار نا امیدی و یاس از سرش

جوانه زد عشق در وجودم، ریشه دواند در دلم امید وصال، و شکفت در ذهنم فکر زیبای با تو بودن

این دستان بر باد رفته را اینبار آب باز آورد، با موجی بلند بر دریای عشق

و اینبار این عشق بود که چرخاند ورق زندگی‌‌ام را، و نوشت: فصل با یار بودن

و این فصل همچنان باز خواهد ماند تا پایان زندگی‌