فصل با یار بودن
ز عشق تو بند خورد این دل شکسته، این تن خسته
به عشق تو نفس کشید دلم، همچون خرسی که ز خواب زمستانیش بیدار میشود
تکانی به خود داد این جان، تا بل بریزد گرد و غبار نا امیدی و یاس از سرش
جوانه زد عشق در وجودم، ریشه دواند در دلم امید وصال، و شکفت در ذهنم فکر زیبای با تو بودن
این دستان بر باد رفته را اینبار آب باز آورد، با موجی بلند بر دریای عشق
و اینبار این عشق بود که چرخاند ورق زندگیام را، و نوشت: فصل با یار بودن
و این فصل همچنان باز خواهد ماند تا پایان زندگی

+ نوشته شده در شنبه سی ام مرداد ۱۳۸۹ ساعت 5:55 توسط محمّد