ای زیبای مهربانم،

تو کجایی؟

نیستی‌ تا ببینی‌ من در تنهاییم، در فراغت، در نبودت می‌سوزم

ای همدم غمهای من

پیچک تنهایی و فراق چنان بر این تن خسته پیچیده که گوی سالهاست مرده است این درخت پیر

به انتظار نشسته‌ام نسیم وصل را

سوز سرمای طوفان فراغ به تاراج برد هر آنچه داشتم

به‌ انتظار نشسته‌ام نسیم وصل را تا باز آرد عطر تو را برایم

پس کجایی‌ ای همه کسم؟

آرزویم بود کاش، کاش و‌ صدها کاش دمی و‌ درنگی میدیدمت

طوفان فراغ و غربت به تاراج برد داشته هایم را

ولی‌، ولی‌ عشقت هنوز در دلم مستحکم و‌ پا بر جاست

دلم ایستاده، همچون قلعه ای مستحکم، عشقت را در دل دارم

و میدانم، روزی، نه چندان دور،

دستان پر از مهرت، دستان سردم را به آتش خواهند کشید