باز بوی بهار می‌‌آید

هیس، گوش کن، میشنوی صدای چکاوکان عاشق را؟

چه شادمان و سر زنده اند، تولد دوبارهٔ طبیعت است

درختان را ببین، جان تازه گرفته اند پس از آن زمستان سرد و تاریک

جوانه زده اند تا اندکی‌ دیگر سبز سبز شوند، همچون...همچون...همچون ذات طبیعت

من، تو، ما هم سبزیم، سبزتر از همیشه، دوریم از هم اما سبز سبزیم هنوز هم

من و تو سبزیم چون ایمان داریم

ایمان داریم به عشقمان، ایمان داریم به محبت، به صمیمیت، به دوست داشتن

دستانمان دورادور هم در داستان هم است چون می دانیم، میذدانیمذو باور داریم به ما شدن، به جوانه زدن و سبز شدن

پس از قریب دو سال همچون دو مرغ عشق با هم عشق بازی‌ می‌کنیم، بدون خستگی‌، بدون درنگ، بدون دلسردی

و می‌دانم، و میبینم در جام هستی‌، من و تو را، باهم، در کنار هم، عاشقانه دل به هم داده ایم و زیر آن درخت بید مجنون پیر نشسته ایم

نشسته ایم زیر آن درخت سترون بید و در کش هم سرود زندگانی‌ می خوانیم

با هم می خوانیم و می دانیم که سبز شدیم و سبز می مانیم، حتی سبز تر از آن درخت بید مجنون پیر