امروز چه دلتنگم
قبله ام، که روی زیبای توست
از پیشوایم، که عشق توست
من بر آنم که از آنچه در دل دارم بنویسم
پس بگذار اینگونه آغاز کنم :
"شمع اگر سوخت و به پروانه وفادار نبود
من بر آنم که بسوزم به کنارت ای دوست"
در دلم چیزیست، یک احساس عجیب، حس عشق است، آری
در دلم پنهان بود، اما شکفت
و چه خوب شد که شکفت
من به اینجا، در این غربت و تنهائی
به امید توام زنده ای یار،ای صبر و قرار من
فهمیدم که نباشی چه دل تنگی دارم
و فهمیدم، که بی تو، این دل تنگ خواهد مرد، در تنهاییش
من میدانم، یقین دارم که تویی سرنوشتم، و ما از آن همیم
میدانم روزی نه چندان دور، دستان گرمت را در دست میگیرم
و میدانم بوسه ای خواهم چید از لبانت
و خیره خواهم شد در چشمان سیاهت
و عشقم را فریاد خواهم زد...آن روز نزدیک استپ
ننوشتم که شکوه کنم از روزگار، هرچند گلایه دارم
ننوشتم که شکوه کنم از دوری، هرچند سخت است، خیلی سخت
نوشتم که بگویم دلم تنگ است
نوشتم که بگویم...دوستت دارم همدم تنهاییم