تو آنجا و من اينجايم، من اينجا بسته است پايم
بر اين خاکم که نمناک است، به سر تا پا تماشايم

نهان کردم در اين دل من، در اين دل غم دوری را
که شايد کس نبيند راز، ولی گويی که حاشايم

بگفتم من همان مَردم، ز چشمانم نريزد اشک
من آن مَردم و چون مَردان، دل به احساس نيالايم

ولی گويی ورق برگشت، شدست کارم فقط گريه
هر آن گه که نظر آيد، تو آنجا و من اينجايم

هميشه هست در فکرم که گر بودی چه ها ميشد
همی لبخند بر لبها، ولی ناگه به خود آيم

در آن لحظست که ميگريم، به سان چشمه اي جوشان
و در فکرم دويدن هست، ولی سست است پاهايم

دلا دانی که مجنون هم ز ليلی دور بود روزی؟
بدانم من همه قصه، ولی باز هم نياسايم

همه شادی ز من دور است، همه غمها به من نزديک
غم دوری به خود سوزد، همه شبها و روز هايم

همه قصه نخواهم گفت که چون سرها به درد آيد
بگويم من همين را بس، که بی تو من نميپايم، نميپايم