خطاب به فرشته مهربونم

يک سال گذشت، البته هنوز کامل نشده، اما سال عوض شد، يه سال عوض شد و ما با هميم
نميدونم چجوری ميتونم احساسم رو منتقل کنم، ميدونم هر کاري هم کنم نميشه، اما خوب سعيم رو ميکنم
اين يه سال که تو رو کنار خودم ميديدم بهترين سال زندگيم بود
يه سال پر از عشق، يه سال که با رسيدن به آرزوي قديميم شروع شد و با به ديدنت ادامه پيدا کرد
درسته که آخرش با فراق همراه شد، ولی، ولی بازم خدا رو شکر ميکنم که با وداع همراه نشد
خدا رو شکر ميکنم که تو اين سال خيلی قشنگی که گذشت، با همه سختی هاش و دل تنگي هاش، نگاهش رو از ما بر نداشت
يه سال از
سالهای فراق گذشت، سال 87 گذشت، ميمونه سال 88 و 89 و 90، که اين چند سال هم مطمئنم خيلی زود ميگذره
امسال تازه فهميدم منم تو اين دنيا هستم و خدا هم ميبيندم، فهميدم که هنوز فراموش نشدم
تو رو که به دست آوردم با کمکی که بهم کردی تونستم معنی زندگی رو بفهمم، تازه تونستم درک کنم که زندگی فقط پيچوندن مسئوليت و باز کردن مسئوليت از سر خود آدم نيست
امسال بود که فهميدم زندگی سياه نيست، خيلی هم روشن و قشنگه
فرشته ی مهربونم، هيچوقت خودت رو، عشقت رو، دستاي گرمت رو، رخ زيبات رو و اون صداي گرم و آرامش بخشت رو ازم نگير
دوست دارم اندازه همه ی ستاره های آسمون

( همون قدر که تو دوستم داری 1 دونه بيشتر )

سال نو مبارک زندگی من

دعای آخر سال من

الهی، ناتوانم، ناتوانم از تحمل اين دلتنگی، بر دلم مرهمی نه تا آرام شود اين درد فراق
الهی، دل گره زده ام به ضريح کرمت، دلم را از ضريح کرمت هرگز باز مکن
الهی، سرچشمه آفرينش، عشق، که از آن خاک آدم گل شد را هرگز در دلم نميران
الهی، بيش از گذشته بر من نظر افکن که در اين غربت و تنهايی و فراق تو تنها سر پناه منی
الهی، هرگز وجود آن فرشته ی پاک و مهربانم را از وجود من دور نساز که وجود من بی وجود او موجود نخواهد بود
الهی، مرا هر چه زود تر به فرشته ام برسان که همچون ماهی در انديشه ی دريای خويشم
الهی، به او محتاجم، همچون انسان به هوا، همچون قايق به پارو، همچون پرنده به بال، همچون بيد مجنون به نسيم، همچون مرغ خوش الحان به آزادی
الهی، تو هرگز محتاج نبودی، اما من محتاجم، مرا درياب، دَريابم تا دُر يابم

خودم و خودم

چرا افسرده مي زنی؟

کی من؟ نه افسرده نيسم، ببين دارم ميخندم، نا سلامتی عيد شده ها

آره داری ميخندی، اما من دارم ميبينم تو دلت چی ميگذره

اِ؟ چی ميگذره که خودم خبر ندارم؟

نکنه فکر کردی من خرم؟ من تو رو نشناسم؟ فکر ميکنی نميفهمم الآن تو دلت آشوبه و به قول اخوان "قاصدک ابر های همه عالم شب و روز در دلم ميگريند"، فکر ميکنی نميفهمم الان تو هم همين حال رو داری؟

خب آره، خوب شد؟ راحت شدی؟ دلم گرفته و ناراحتم

چرا؟ باز چه دسته گلی به آب دادی؟ نکنه باز ناراحتش کردی؟

نه، ايندفعه استثناءً نه

پس چته؟

فرشتم براي عيد ميخواد بره مسافرت، مسافرت عيد، برای چند روز

خوب، چرا حالا تو ترش کردی؟

من ترش نکردم، خوشحالم که ميره و بهش خوش ميگذره، اما ناراحتم که نميتونم صداش رو بشنوم، نميتونم خيلی باهاش تو اين 3 روز حرف بزنم

اوو، همچين گفتی ميره مسافرت و ناراحتم فکر کردم داره ميره سفر قندهار اونم چند ماهه

نميفهمی، تو نميفهمی من چی ميگم، اصلاً بگو ببينم تاحالا عاشق شدی؟

نه، عشق مال قصه هاست

اشتباهت همينه، منم مثل تو فکر ميکردم، اما وقتی فرشتم رو پيدا کردم نفهميدم خودمم چی شد، دلم گير کرد پيشش

خب اينا به من چه ربطی داره؟

همين ديگه، چون عاشق نشدی نميفهمی لحظه های فراق چجوری سخت و جان فرسا ميگذرن، هرچی ساعت رو التماس ميکنی که بره جلو انگار نميشنوه

خوب همش سه روزه، تحمل کن، ميتونی، تو ميتونی

شايد، اما ميدونم خيلی سخت خواهد بود، خيلی ...

سال 1387

اين زمستان هم بالاخره به پايان رسيد، با همه ی دل تنگي هاش و باد های سردش تموم شد
سال نو داره مياد، چقد خوشحال مي شم وقتی مي بينم يک سال از اين سه سال و اندی گذشته
وقتی بهش فکر مي کنم ذوق مي کنم
اما بجاش اونورش رو که نگاه مي کنم، مي بينم هنوز دو سال و خورده ای مونده، مي خوره تو پرم و با کلّه سقوط مي کنم

سال 1387 با همه خوبی ها و بدی هاش تموم شد
بهترين لحظه ی اين سالی که گذشت برای من روزی بود که به دستت آوردم و روزی که ديدمت فرشته ی مهربونم
تلخ ترين روزش هم روزی بود که ازت دور شدم و اون لحظه ای که تو چشمات خيره شدم و گفتم "خداحافظ"
امسال هم گذشت با همه ی سلام هاش و خنده هاش، با همه ی وداع هاش و اشکاش، با همه ی دل تنگيها و دوری هاش
کاش مي شد روز 11 خرداد 87 رو روی تموم صفحه های
تقويم سال 88 چسبوند

پریشانم

8 ساعت ميشه الان که صداش رو نشنيدم، انگار يه عمره که ازش خبر ندارم
لحظه های باهم بودن چقدر زود مي گذرن
به جاش لحظه های بي خبری طولانی ميشن
برای من سالها مي گذره تا براي دنيا ساعت ها گذشته باشه
خيلی پريشانم
عيد، سال نو، دور از يارم
کی ميشه پس بتونم باهاش سر سفره ی هفت سين بشينم
کی ميشه پس سفره ي زندگيم رو جلو پاش پهن کنم؟
سفره ای که خيلی بيشتر از هفت تا رکن داره
سفره ای پر از عشق و محبّت و وصال

سال پيش اين موقع ها چقدر خسته بودم از زندگيم
اما وقتی به دستش آوردم زندگيم عوض شد
قشنگ شد، مثل چشماش، مثل وجودش
هيچوقت نمي فهميدم زندگی چيه، فکر مي کردم زندگی يعنی پوچي و نيستی
اما وقتی اومد تو زندگيم معادلاتم عوض شدن، تازه درست شدن
تازه فهميدم دو دوتا ميشه چهارتا

خدا جونم، قدر هم رو مي دونيم ديگه، بذار پيش هم باشيم
بذار حداقل يه لحظه ببينمش تا اين دلم آروم بشه
بذار ببينمش تا اين سيل اشکام بند بياد
بذار ببينمش تا اين دل لا مذهب آروم شه
فقط يه لحظه، فقط بذار يه لحظه بازم دستاش رو حس کنم
فقط يه لحظه...

بهار طبيعت

زمستان هم گذشت
فصلی ديگر از فصول کتاب زندگی ام دور از يار و در فراق او ورق خورد
زمستان طبيعت تمام شد، بهار طبيعت از راه مي رسد
درختان کم کم جوانه مي زنند و زندگی جديدی آغاز مي کنند
اما من...من هنوز در زمستان فراق مي سوزم
کاش بهار زندگی من نيز از راه مي رسيد

اين زمستان زندگی به خيال خود مي تواند ما را به خواب فرو برد
اما نمي داند هرچه که بيشتر ببارد آسمانش
و هرچه که شديد تر شوند باد هايش
قلب هايمان به هم نزديک تر مي شود

زمستان زندگی اسب خود را مي تازد
غافل از اينکه بهار زندگيم به زودی فرا خواهد رسيد
او می آيد، او                       می آيد

باران وصال

تشنه ام
تشنه ی ديدار
می دانم تو نیز هم
می شنوم صدای پای آب را
در همين نزديکيست، بشنو
به مشامم مي رسد بوي خاک باران خورده
بنگر، رنگين کمان است آنجا در آسمان
دارد بارن می بارد در آن دور دست
بايد برسانيم خود را
شايد درنگمان باران را از ما بگيرد
هر چه بادا باد
بايد رفت
بيا بار سفر ببنديم
قدم در راه بگذاريم
به هم می رسيم

یقین بدان
باران وصال بر دشت دلتنگی دلمان خواهد باريد
صبح وصال نزديک است

می خواهم ببینمت

سالها بود که هرشب دعايم تا به سحرگه داشتن تو بود
سالها بود که هر روز صبح با اميد به دست آوردن تو چشم از خواب مي گوشودم
تا اينکه روزی، در عصری بهاری آرزويم تحقق يافت، بالاخره گرفتارت کردم و از آن من شدی
و گذشت تا در صبحی نيمه تابستانی يک فس سير ديدمت
چه روز هايی که از دست شد، چه لحظه هايی که گذشت
ای کاش مي توانستم هم اکنون باز هم ببينم آن روی زیبایت را

اين بار قول مي دهم تو را پشت سر جا نگذارم هنگام بلا رفتن از پلها، قول مي دهم
بگذار باز هم دمی و درنگی ببينمت، مي خواهم ببينمت تا بل باز شود اين قفل دلتنگی بر دلم
اين بار ديگر نخواهم گذاشت تو بايستی و من دور شوم
اجازه نخواهم داد که تو را با چشم دنبال کنم تا از نظرم بروی
آن دفعه که از نظرم دور شدی در دلم نقش بست نام زيبايت، و ماند خاطرات قشنگت در صفحه ی ذهن پریشان از
دلتنگیم
اين بار اما ديگر اجازه نمي دهم تنها خاطری از تو برايم بماند
با تمام وجود تو را در آغوش خواهم کشيد تا مطمئن شوم ديگر فقط در روياهايم نيستی و در کنارم حضور داری

دلم گرفته از دوری عزیزترینم

دلا بنگر به حال من، من در مانده را درياب
ببين چشمان خيسم را، ببين ديگر ندارد خواب

اين تن خسته ی من در تب مي سوزد، در تب فراق يار
در تب دوری، در تب دل خستگی، در تب نبود او
به دنبال آغوش گرمش هستم، آغوشی که در آن لحظه لحظه ی دوری و دل خستگيم را اشک بريزم
به دنبال دستان گرم و پر از مهرش، داستان گرم و نوازنده اش
به دنبال آن چشمان سياهش
کاش می شد دمی و درنگی ببينمش و در آغوشش گيرم
می روم و می روم و می روم و می روم و می گردم و می گردم و می گردم تا بتوانم روزی دورش بگردم
آخر اين دل و وجود من هم، هر چه هم که مستحکم باشد، از دوری و نبود او هر لحظه می لرزد
چه خوب بود اگر می توانستم پرواز کنم!

زندگی

زندگی را مي چشم
عسل است با رگه های قهوه تلخ

زندگی را مي بينم
اسمانيست آبی با اندکی ابر سياه

زندگی را مي شنوم
نوازنده اي ماهر می نوازد، امّا گاهی نت هايش خارج به نظر می رسد

زندگی را لمس مي کنم
همچون گل رز است، رز زرد، لطيف و زيبا، اما خار دار

زندگی را بو مي کشم
بوی لذت بخش قرمه سبزی، امّا گاهی ته مي گيرد

زندگی، پر از فراز و نشيب
برای من بيشتر خوشی، گاهی دلتنگی
بيشتر عشق، گاهی ناراحتی
بيشتر خنده، گاهی گريه
بيشتر اميد و گاهی ترس است

زندگی را مي فهمم
امّا گاهی، فقط گاهی درکش نمي کنم
اما مي دانم هرگونه که باشد، بی تو برایم مهال است

دلم دزدیدی و دلت را دادی

دل منو 3 سال پيش دزديدی
همين که از کنارت رد شدم
بهت رسيدم، شناختمت، همين که از کنارت عبور کردم، ديدم ديگه دلم نيست
برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم
ديدم دلم دست تو و داری ميری
2 سال دنبالت دويدم تا بالاخره بهت رسيدم
وقتی بهت رسيدم تو هم در ازای دل من، دل مهربون خودت رو بهم دادی

پ. ن. :
فرشته مهربونم:
2 سال دلت دستم بود
بهش اول عادت کردم، اما بعد بهش علاقمند شدم
نمي خواستم از دستش بدم، مي خواستم مال خودم باشه
دلت رو پس ندادم اما بجاش حاضر شدم دل خودم رو بهت بدم
که دلت ازم دور نشه