دلم تنگ است

دلم تنگ است. آه که چقدر دلم تنگ است

از امید مینویسم، امید دارم، اما در پس امید دلتنگی‌‌های زیادی دارم

میخندم، تقریبا همیشه، اما پس این همه خنده، اشکها چون جویبار روان است

دوری تو دیگر امانم را بریده، کاش میشد ببینمت

چندیست صدای زیبایت را هم نشنیدم، چقدر سخت و دردناک است

مینویسم تا بلکه این نوشتن دلم را آرام کند، اشکهایم را بند آورد، اما نه...

این سیل، چشمه در اعماق دارد، با این نوشتن‌ها بند نمیاید

باید دفتر‌ها نوشت تا بلکه کمی‌ کم شود از درد فراق

دردی که ریشه در استخوان دارد، ریشه در اعماق وجود، در دل

به عکس زیبایت خیره میشوم و اشک در چشمانم حلقه میزند

و به خود میگویم، مرد باش!

تا این نفس آید و رود با تو بمانم 1

ای که این دلم بشد گرفتارت
وین جان و تنم بشد خریدارت
صد آرزویم باشد که نشینم به کنارت
تا این نفس آید و رود با تو بمانم

دل من در دل شب بود، ساکت و سرد
داستان پر ز مهرت آن را به جان آورد
آتش عشق بپا شد در این دل زرد
تا این نفس آید و رود با تو بمانم

زندگی‌ رنگ جدیدی بگرفت و دل نو شد
این دل خسته ی خسته به اسیر عشق تو شد
آفتاب امید بتابید و زندگی‌ نو شد
تا این نفس آید و رود با تو بمانم

ادامه دارد...

فصل با یار بودن

ز عشق تو بند خورد این دل شکسته، این تن خسته

به عشق تو نفس کشید دلم، همچون خرسی که ز خواب زمستانیش بیدار میشود

تکانی به خود داد این جان، تا بل بریزد گرد و غبار نا امیدی و یاس از سرش

جوانه زد عشق در وجودم، ریشه دواند در دلم امید وصال، و شکفت در ذهنم فکر زیبای با تو بودن

این دستان بر باد رفته را اینبار آب باز آورد، با موجی بلند بر دریای عشق

و اینبار این عشق بود که چرخاند ورق زندگی‌‌ام را، و نوشت: فصل با یار بودن

و این فصل همچنان باز خواهد ماند تا پایان زندگی‌