چه دلتنگم

چه دلتنگم امروز، امشب، اين روزها
دلتنگ باران، دلتنگ يار، دلتنگ تو
پلک بر هم مي گذارم و مي جويم تو را
مبادا خشک شده باشد چشمه اشکم
که مرهم دل تنگم است
و در اين لحظه های دور از تو باز هم تنها تو را دارم
با يادت، با فکرت، با وجودت، با صدايت، با عشقت زنده ام
من با تو زنده ام
به اميد در کنارت بودن
و اين وجود من است که سرچشمه مي گيرد ز وجود تو، ز بود تو، ز چشمان قشنگ تو
کاش مي خوابيدم، تا بل تو را در عالم رويا زيارت مي کردم
و مي رويم و مي رويم و مي رويم، تا بدانيم، تا بدانيم، تا بدانيم
که اين منم ز تو، از آن تو، و برای تو
و اين تویي از آن من
ای کاش چشم که می گشودم رخ زيبايت در مقابل بود
در نظر می آيد اکنون، در خيال
خيالی که گاه آنقدر غرقش می شوم که مي رود از دستم دنيا، زمان، مکان، محدوديت
خيالی که تحقيقاً حقيقی خواهد شد
خيالی از جنس نور، از جنس زندگی، حقيقتی انکار نشدنی
و اين ماييم در کنار هم و در بر هم پس اين بازی روزگار
تنها ما، من و تو

پرده بر پرده

من دلم مي خواهد ببينم پس اين پرده، پس اين حجاب فاصله را
کاش حائل می افتاد
تا دمی و درنگی ديده باشمش
نقش فاصله بسته بر اين پرده عشق
نقش دلتنگی
و خيس شده از اشک هايمان
و کوچک شده از دلتنگيمان
ولی هنوز سبز سبز است
چون بهار، چون برگ گل گمگشته
چون من، چون تو
و اينک، در اين هنگام
با اين فاصله
با اين حائل
تنها ميتوانم بگويم دوستت دارم
و نفس بکشم
به اميد روز ديدار
و زندگی کنم
به اميد روز وصال
وصالی که ميبينمش هر روز
هر لحظه
در هر کجا
و دستانم را ها کنم
به اميد گرمای داستانت
و وجودم را گرم نگاه دارم
به اميد حرارت وجودت