ببخش

ببخش اگه برای چشمات خيلی کمم
ببخش اگه وجودم به بزرگي وجود تو نيست
ببخش اگه با همه ی تلاشم پيش خوبيهات کم مي آرم
ببخش اگه خيلی خوبی ها رو که بايد داشته باشم ندارم
ببخش اگه خيلی بدی ها رو که نبايد داشته باشم دارم
ببخش اگه کمم، نتوانم، ضعيفم
ببخش اگه باعث همه اشک هات منم
ببخش اگه باعث سختی هات منم
ببخش اگه خيلی وقت ها غير قابل تحمل ميشم
ببخش اگه لايق تو نيستم
ببخش اگه نيستم
ببخش اگه هستم
ببخش، منو ببخش

تو چنان در دل من رفته، که جان در بدنی

هوای ديدارت در سرم
بوی مويت را استشمام مي کنم
چشمانم را مي بندم و به خود مي گويم
اين چرخ فلک پس کی مي خواهد وفق مراد ما بچرخد؟
"ای عرش کبريايی چيه پس تو سرت؟
کی با ما راه می آيی، جون مادرت!"
امان، امان از اين روزگار، امان از اين چرخ، امان از اين دلتنگی، حتی امان از کارهای خدا!
بی تو به سر نمي شود
"بی تو اگر به سر شدی زير جهان زبر شدی، باغ ارم سغر شدی، بی تو به سر نمي شود"
نه تنها بی تو، بلکه با دوری تو هم به سختی به سر شود
ای دل، گير کرده اي و کاری جز انتظار نتوانی کرد!
"جان ز تو نوش مي کند، دل ز تو جوش مي کند
عقل خروش مي کند، بی تو به سر نمي شود"
کاش مي توانستم اين سالهای دوری را روی دور تند بزنم
کاش خدا لحظه اي به چينی دل من نگاهی مي انداخت تا که مي ديد اين دل، چگونه زير فشار دوری خم شده
کاش مي ديد گريه های درونيم چه رسوباتی را بر دلم تلمبار کرده
مي بيند، يقين دارم مي بيند اما دم نمي زند
فعلاً دم نمی زند
شايد مي خواهد مطمئن شود فراموش نمي کنيم هم را
شايد نمي داند "تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی"

آری، تو چنان در دل من رفته، که جان در بدنی

دلم گرفته

به يه نقطه زل مي زنم
رو  ديوار سفيد، رو ديواری که با نگاه کردن بهش تابلو هایی از با هم بودنمون رو روش مي کشم تو خيالم
فکر مي کنم، سوت مي زنم، بعضی وقت ها هم فکر مي کنم که دارم سوت مي زنم، بعضی وقت ها هم سوت مي زنم که فکر نکنم
اما، اما يک دفعه که سوت زدنم تموم ميشه باز غرق خيال مي شم، غرق آرزوها، غرق رويا، غرق آرزوی وصال
بی اختيار لبخند مي زنم، آخه رو ديوار تابلو با هم بودنمون رو مي کشم، خوشحال ميشم، مي بينم با هميم، باورم ميشه که الآن کنارتم
يه لحظه يک دفعه تابلو محو ميشه، مي بينم همش خيال بوده، مي بينم هنوز کنارت نيستم، مي بينم هنوز نمي تونم دستای گرمت رو حس کنم
اونوقت يک دفعه، بی اختيار، نمي دونم چی ميشه يک دفعه دهنم شور ميشه
تعجّب مي کنم، ميگم نکنه اشتباهی به جای خيال تو دريا غرق شده باشم
اما، اما بعدش حس مي کنم گونه هام هم خيس شدن
ميگم نکنه ديوونه شدم؟
اما، اما بعدش می فهمم که چشمام هم خيس شدن
تازه مي فهمم تو دريا غرق نشدم و تو اشکام غرق شدم
اشک هايی که به خاطر فراق بدون اختيار جاری شدن و حتی اجازه هم نگرفتن از من!

الآن و بعد ها

اين روزا من همش تنهای تنهام
غمم شده همدم روز و شبهام

کاشکی مي شد تورو الآن ببينم
وجودت رو تو آغوشم بگيرم

صبا که از خواب پا ميشم مي ترسم
نمي تونم بشينم من به درسم

به خود ميگم نکنه دارم خُل ميشم
مثه پرنده های اسکل ميشم
(اسکل نوعی پرندس که هميشه در فراموشی به سر ميبره)

همه اينا از دوری ناشی ميشه
بايد بکنم اين دوري رو ز ريشه

درست ميشه ديگه چيزی نمونده
عاشقا رو خدا به هم رسونده

چند وقت ديگه دوتایی باهم مي شينيم
باهم ديگه فوتبال ها رو مي بينيم
(مرداي ايرانی 99.99% علاقه خاصی به فوتبال دارن)

اونوقت ميگی آآآآقا بزن اون کانال
منم ميگم خاااانوم اين يه مورد رو بي خيال شو بذار فوتبالمون رو ببينيم!

يک سال گذشت

يک سال گذشت
1 سال تمام
بهترين سال زندگيم بود امسال
آخه يه فرشته که تو آسمونها دنبالش مي گشتم را رو زمين پيدا کردم
سال پيش همين موقع بود، همين روز که برای هميشه به دستت آوردم
می ترسيدم، می ترسيدم نتونم نگهت دارم، می ترسيدم
اما موندی، با من موندی، تو همه ی سختی ها، تو همه ی دلتنگی ها، حتی يه لحظه هم حرف از جدايی نزدی
تو اين يه سال خيلی وقت ها اذيتت کردم، خيلی وقت ها غير قابل تحمّل شدم، اما تو بازم تحمّلم کردی
کار هايی کردم که نبايد انجام مي دادم و به جاش از بعضی کار هايی که بايد انجام مي دادم غافل شدم
اما باز هم تو به يه تذکر بسنده کردی و پام ايستادی تا خودم رو بهتر کنم
هيچ آدمی هيچوقت کامل نمی شه و تا آخر عمرش بازم نقصان داره، امّا بهت قول ميدم حداقل هر روز از روز قبل کامل تر باشم
و بهت قول ميدم همانطور که تا حالا بعضی از نقص هام رو بهتر کردم، از اين به بعد هم اين کار رو ادامه بدم
فرشته ی مهربونم، بابت همه خوبی هايی که تو اين يه سال بهم کردی ازت تشکّر مي کنم
و بابت همه ی سختی هايی که بخاطر من تحمّل کردی ازت عذر می خواهم
و بابت همه ی دلتنگی هايی که برات به ارمغان آوردم طلب بخشش می کنم
امّا بهت قول ميدم بعد از اين دوران فراق همه ی کمبود ها رو جبران کنم
و قول ميدم تا آخرين نفسم کنارت بمونم
و ميدونم تو هم هيچوقت حمايتت رو از من دريغ نمی کنی
و خدا رو شکر مي کنم که سال پيش، تو همچين روزی تو رو به من هديه داد تا يه بار ديگه بهم ثابت کرده باشه که از يادش نرفتم

دلم، حرمت نگاه دار

دل من در اينجا تنها، غمگين و ابری، هوا سرد و نمناک است
دل من نم کشيده، تب دارم، مي سوزم از تب عشق و آتش فراق
خنده ام مي گيرد از رسم اين روزگار نامرد، تا بودم با او نبودم، تا او را يافتم فراق افتاد
"خنده ام خونيست اشک آميز"
آخ که چه بی رحم است اين روزگار
مي خواهم برگردم، نه به کودکی، به دوران وصال
"دوران خوش آن بود که با دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی و بی ثمری بود"
ای وای از اين دل، وای از اين روزگار، هوار از اين فراق
کاش می شد برگردم
هميشه اين دستم اون دستم رو مي گيره که مباد حرمت شکنی کنم
هميشه عقلم در گوش دلم ميگه:
"دلم، گلم، حرمت نگاه دار، اين اشک ها خونبهای عمر رفته من است"
چه کنم که چاره اي ندارم، چاره اي جز اين ندارم که اشکام رو روی کاغذ بنويسم
کاش می شد همه اين اشک ها را نگه دارم تا همه را يکجا در آغوش سبزش بگريم
کاش مي شد، اما نمي شه، نمي شه، نمي شه، نمي شه
گاهی بغض آنچنان مثل بختک مي افته روم که اگر اشکام جاری نشن خفه مي شم

آن وقت است که دلم می خواهد خون گريه کنم

می نویسم و می سرایم و ...

نقش صفحه ی ذهن را مي زنم با قلم بر کاغذ
مي نويسم خيال را
مي سرايم دلتنگی هايم را
و غم هايم را گريه مي کنم
و شوق و اشتياقم را سوت مي زنم
و تو را حس مي کنم در قلبم
افکارم را خيره مي شوم
و غرق مي شوم در روز هايی که خواهد آمد
روزی که بجای نوشتن و سراييدن و گريه کردن و سوت زدن و حس کردن و خيره شدن و غرق شدن در افکار تنها کافيست در چشمانت که شب و روز را در خود دارد نگاه کنم
و کافيست نوازش کنم گيسوان کمندت را، تا همه ی غم های عالم را از ياد برم

پس از وداع

پس از لندن، باز هواپيما
فرود آمديم در مقصد نهايی، کانادا، قطب شمال
شب بود، دلم سرد و بارانی، اشک در چشمم حلقه زده بود
باور نمي کردم، دور شدم از او، فرسنگ ها دور
نمي خواستم باور کنم، دلم گريه مي خواست
گردنبندی که به من دادی بر گردنم، اشک در چشمانم
مي بوسيدمش، مي بویيدمش
مي خواستم، مي خواستم برگردم، اما مقدورم نشد
کاش مي شد در برم بودی، دلم گرفت، آه از نهادم بر آمد
قبل از اينکه با تو آشنا شوم چه مشتاق بودم اينجا باشم
اما تو را که يافتم نمي خواستم از تو دورتر افتم
هيچ نمي خواستم، مگر اينجا نبودن
نشد، نشد برگردم
مي خواستم، مي خواستم برگردم، اما مقدورم نشد
پل برگشت توان وزن من را نداشت
برگ زمان ورق خورده بود، نشد که بر گردم
چرخ زمانه چرخيده بود، هرچه زور زدم خلاف جهت نچرخيد
داشتم زير چرخش چرخ چرخنده ی روزگار له مي شدم
مي خواستم، مي خواستم برگردم، اما مقدورم نشد
و اينک نزديک يک سال از دوری مي گذرد
دوری ای که هر روزش که مي گذرد اول جشن مي گيرم
جشن مي گيرم که يک روز کمتر از ديروز به پايانش مانده
اما اندکی بعد ماتم مي گيرم که مي بينم هنوز راه زيادی در پیش داریم
مي خواهم، مي خواهم برگردم، اما مقدورم نمي شود
کاش مقدورم مي شد
اما مي دانم روزی باز خواهم گشت، يقين دارم، ايمان دارم چون مي دانم وجودم با تو تعريف مي شود
هرگز تنهايت نمي گذارم فرشته ی مهربانم

روز وداع

صبح تابستان بود
هوا گرگ و ميش، خيابان ها خالی، نفسم حبس در سينه
در شهر خبری از دود نبود
دل من اما شب بود، سرد و تاريک، پر از ابر گريه
پر از غصه و ترس و اضطراب، پر از غم و پر از آرزو
همه خواب بودند، مگر کسی که همچون من خواب از چشمان زيبايش ربوده بودم
همه در انتظار صبح بودند مگر من و کسی که دوستش مي دارم
کاش هرگز صبح نمي شد، کاش هرگز خورشيد بر نمي آمد ديگر، کاش عقربه ها باز مي ماندند از حرکت
هر دو در دل مي گريستيم و در سر مي پنداشتيم چه خواهد شد، چرخ زمان چگونه خواهد گشت
کاش هرگز صبح نمي شد
نشد، نشد آنچه مي خواستيم، صبح شد، هوا روشن، آسمان آبی، نفسم حبس در سينه
صدای غرّش هواپيما می آمد
چشم که گوشودم تابلو ی بزرگ فرودگاه بود چشم در چشمم
هوا روشن تر و نفسم حبس در سينه
سينه مالامال از غصه و آه
فرودگاه بود مقصد، وقت وداع
وقت سفر، وقت تلخ و سياه سفر
روی صندلی، در هواپيما، نفسم حبس در سينه
ديگر نفسی نمانده بود، پريد، پرواز به مقصد لندن، من در هواپيما، پريد
نفسم حبس در سينه، اشک در چشمانم لغزيد
دلم لرزيد، کاش مي شد مي ماندم
همه خوشحال، برخی مثل من ناراحت
دلم مي خواست پنجره را باز کنم و فرار کنم
دلم مي خواست بگويند هواپيما نمي پرد، تأخير يک روزه دارد، فقط يک روز از خدا مي خواستم
قدر ندانستم، قدر وصال را ندانستم، کاش مي شد برگردم
پنجره باز نشد، دلم مي خواست همچون مرغان قفسی خود را به در و ديوار بکوبم
نشد، من انسانم، شعور مطلق آفاق
نفسم حبس در سينه، دلم پر از غم، چشمانم پر ز اشک، ذهنم مي گشت، دنيا هم مي چرخيد دور سرم
گيج مي خورد سرم، سياهی رفت چشمانم، کاش مي شد بگويم، بزن کنار، پياده ميشم همينجا
اما نشد، انسان بودم و شعور مطلق آفاق
چشمانم را بستم که مباد چشمانت را ز ياد برده باشم
ديدمت، سير تماشايت کردم، در برم بودی، من ديدمت

نفسم حبس در سينه

اما شد، آنچه در دفتر روزگار نوشته شده بود شد، دور شدم، سفر، مباد از دل برود هر آنکه از ديده برفت
اما نرفت، کسی از دل نرفت، نه تو از دل من رفتی نه من از دل تو
حال تنها به اين اميد هستم که با تو باشم، حقيقت نه چندان دور با تو بودن مرا زنده نگاه داشته است
هرگز تنهايت نمي گذارم فرشته مهربانم

همه هست آرزويم که ببينم از تو رويی

داشتم همينجوری مي گشتم که به عکس آخر پستم رسيدم، ديدم مصراعش قشنگه سعی کردم ادامه بدم، شعر زير به ذهنم رسيد:

همه هست آرزويم که ببينم از تو رويی
که بشنوم صدايی، که تر کنم گلويی

تو به من رحمتی کن، دل من توان ندارد
تو اگر به بر نشينی، همه است آنچه گويی

صنما يار من باش، به کسی نظر ميفکن
که تويی هر آنچه دارم، تو اميد و آرزويی

بدنم گرم تب عشق، که تويی غمگسارش
تب من فرو نشيند، گر دهی ام سبويی

وگرم رخ ننمايی، ز تبت جان بسپارم
وگرم رخ بنمايی، همه غمها را بشويی

صنما اين دل مسکين به اسير آن محبّت
بشدست و تا نيايی، ندارد رنگ و بويی

سَ مَ آ بشد زمان طی، به پی کار خويش رو
که اگر خواهی بيابی، اولش بايد بجويی

او از راه ميرسد

سراپا شور و عشق و نشاطم

فردا پس از 3 روز صدای زيبايش را مي شنوم، باز هم با او سخن مي گويم
وای که چه سخت گذشت اين چند روز، انگار سالهاست از او بی خبرم
آرام و قرار ندارم، فقط مي خواهم اين چند ساعت هم بگذرد، زود بگذرد

"آنچنان بيتابم که دلم مي خواهد
بروم تا سر دشت، بدوم تا سر کوه"

يار من از سفر می آيد، به کنارم نيست اما صدايش را که مي توانم بشنوم

فرشته من، اين چند روز برايم با دوريت و بی صدای زيبايت همچون شب آخرين امتحان پنجم دبستان، در انتظار تابستان، دير و طاقت فرسا گذشت

"آب زنيد راه را هين که نگار مي رسد
مژده دهيد باغ را بوی بهار مي رسد"

فرشته من از راه ميرسد