مي خندم، مي گريم
به نقطه اي زل می زنم و غرق مي شوم، در گذشته، در آينده، و در هر زمانی که اکنون نيست
به هر دوره ای که فراق نيست، و به هر مکانی که اينجا نيست
آری که چه زيباست اينجا نبودن
مي روم و مي روم و مي روم در خيال
مي گريم و اشک مي ريزم و بيتابی مي کنم از درد فراق
کاش بودم، آنجا، يا تو بودی، اينجا
کاش خورشيد در اينجا و آنجا با هم طلوع مي کرد
"ای راز، ای رمز، ای همه روز های عمر مرا اولين و آخرين"
کاش در برم بودی
کاش تنها نبودم
کاش تنها نبودی
کاش در کش هم بوديم، در آغوش هم بوديم
نه، نمي شود، نمي توان عشق را نوشت
نمي توان دوست داشتن را شرح داد
سختی دوری را نمي شود توصيف کرد
نه، نمي شود
من می دانم، تو نیز می دانی
و این ما را بس است
کاش تنها زودتر فصل وصال از راه رسد