پرده بر پرده
من دلم مي خواهد ببينم پس اين پرده، پس اين حجاب فاصله را
کاش حائل می افتاد
تا دمی و درنگی ديده باشمش
نقش فاصله بسته بر اين پرده عشق
نقش دلتنگی
و خيس شده از اشک هايمان
و کوچک شده از دلتنگيمان
ولی هنوز سبز سبز است
چون بهار، چون برگ گل گمگشته
چون من، چون تو
و اينک، در اين هنگام
با اين فاصله
با اين حائل
تنها ميتوانم بگويم دوستت دارم
و نفس بکشم
به اميد روز ديدار
و زندگی کنم
به اميد روز وصال
وصالی که ميبينمش هر روز
هر لحظه
در هر کجا
و دستانم را ها کنم
به اميد گرمای داستانت
و وجودم را گرم نگاه دارم
به اميد حرارت وجودت
کاش حائل می افتاد
تا دمی و درنگی ديده باشمش
نقش فاصله بسته بر اين پرده عشق
نقش دلتنگی
و خيس شده از اشک هايمان
و کوچک شده از دلتنگيمان
ولی هنوز سبز سبز است
چون بهار، چون برگ گل گمگشته
چون من، چون تو
و اينک، در اين هنگام
با اين فاصله
با اين حائل
تنها ميتوانم بگويم دوستت دارم
و نفس بکشم
به اميد روز ديدار
و زندگی کنم
به اميد روز وصال
وصالی که ميبينمش هر روز
هر لحظه
در هر کجا
و دستانم را ها کنم
به اميد گرمای داستانت
و وجودم را گرم نگاه دارم
به اميد حرارت وجودت
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 7:35 توسط محمّد