آن روز که به دنيا آمدی
آن روز که به دنيا آمدی، آن روز که چشمان زيبايت به اين دنيای گهی زيبا، گهی تيره باز شد، پسرکی بودم
پسرکی که تازه راه رفتن می آموخت، آموخته بود شايد، اما به زمين ميخورد گاهی
و به ذهنش هم ختور نميکرد که شايد روزی، جايی، دخترکی فرشته صفت را بيابد
حتی نميدانستم عشق چيست، محبت را ميفهميدم، درک ميکردم، اما عشق را نه
دور بودم از تو، و اصلاً نميدانستم چه خواهد شد
اما ميدانم بی اختيار لبخندی بر لبانم نقش بسته بود که خبر ميداد از خبری که در راه است
گذشت، سالها گذشت، همه چيز عوض شد
پيدايت کرده بودم، آشنا بودی، از همان روز اول، آشنايی قديمی که هرگز نميشناختمت
آشنايی که دلم را نزدت امانت نهادم
دلی که داشت ميپوسيد و خشک بود را با خيالت، با فکرت، با عشقی که ظهور کرده بود آبياری ميکردم
دلم جوانه زد، نو شد، ريشه دواند، محکم شد و استوار، برگ و برش در وجودم بود و ريشه اش در عشق تو، در دلم
سبز و سبز تر شد، بزرگ و بزرگ تر شد، ديگر در وجودم، در من تنها جايش به تنگ آمده بود
سخت نفس ميکشيد، اگر تنها در من ميماند ديری نميپايید که ميخشکيد و با برگ ريزانش اشک ريزان ميشد، وجودم ميمرد
تقسيمش کردم، با تو، و تو، لحظه اي درنگ کردی، ترسيدم که مباد دست سبزم را هرس کنی
اما بخت با من بود، خدا با من بود، عشق با من بود، چرخ روزگاری که کم شده بود بر مرادم بچرخد تلافی کرد
پذيرفتی، با جان و دل، با وجود زيبايت، با دل مهربانت مرا، عشق مرا، وجود مرا پذيرفتی
سبز تر شدم، سبز تر از هميشه، و ميدانم ديگر هرگز زرد نخواهم شد
و ميدانم بهار زندگيم از راه رسيده، بهار زندگيم با تو آمد، تو بهار زندگیم بودی، هستی و خواهی ماند
و هر روز و هر لحظه، خدا را شکر ميکنم، از چرخ روزگار ممنونم و بر دستان و وجود پر مهرت بوسه ميزنم
که مرا، که عشقم را، که وجودم را با تو، با عشق تو، با وجود زیبای تو پیوند زد
تولّدت مبارک مهربان ترينم
پسرکی که تازه راه رفتن می آموخت، آموخته بود شايد، اما به زمين ميخورد گاهی
و به ذهنش هم ختور نميکرد که شايد روزی، جايی، دخترکی فرشته صفت را بيابد
حتی نميدانستم عشق چيست، محبت را ميفهميدم، درک ميکردم، اما عشق را نه
دور بودم از تو، و اصلاً نميدانستم چه خواهد شد
اما ميدانم بی اختيار لبخندی بر لبانم نقش بسته بود که خبر ميداد از خبری که در راه است
گذشت، سالها گذشت، همه چيز عوض شد
پيدايت کرده بودم، آشنا بودی، از همان روز اول، آشنايی قديمی که هرگز نميشناختمت
آشنايی که دلم را نزدت امانت نهادم
دلی که داشت ميپوسيد و خشک بود را با خيالت، با فکرت، با عشقی که ظهور کرده بود آبياری ميکردم
دلم جوانه زد، نو شد، ريشه دواند، محکم شد و استوار، برگ و برش در وجودم بود و ريشه اش در عشق تو، در دلم
سبز و سبز تر شد، بزرگ و بزرگ تر شد، ديگر در وجودم، در من تنها جايش به تنگ آمده بود
سخت نفس ميکشيد، اگر تنها در من ميماند ديری نميپايید که ميخشکيد و با برگ ريزانش اشک ريزان ميشد، وجودم ميمرد
تقسيمش کردم، با تو، و تو، لحظه اي درنگ کردی، ترسيدم که مباد دست سبزم را هرس کنی
اما بخت با من بود، خدا با من بود، عشق با من بود، چرخ روزگاری که کم شده بود بر مرادم بچرخد تلافی کرد
پذيرفتی، با جان و دل، با وجود زيبايت، با دل مهربانت مرا، عشق مرا، وجود مرا پذيرفتی
سبز تر شدم، سبز تر از هميشه، و ميدانم ديگر هرگز زرد نخواهم شد
و ميدانم بهار زندگيم از راه رسيده، بهار زندگيم با تو آمد، تو بهار زندگیم بودی، هستی و خواهی ماند
و هر روز و هر لحظه، خدا را شکر ميکنم، از چرخ روزگار ممنونم و بر دستان و وجود پر مهرت بوسه ميزنم
که مرا، که عشقم را، که وجودم را با تو، با عشق تو، با وجود زیبای تو پیوند زد
تولّدت مبارک مهربان ترينم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 22:12 توسط محمّد