کلامی با فرشته مهربانم

سال نو از راه می‌رسد، اندکی‌ دیگر به نو شدن طبیعت مانده

هر لحظه که می‌گذرد بیشتر دوستت دارم، بیشتر می خواهمت ‌و در تصمیمی که گرفتیم مصمم تر می شوم

می دانم گاهی‌ همچون کودکان ۲ سالi بهانه جو می شوم

می دانم گاهی‌ آنقدر بد خلقی‌ می‌کنم که حتی خودم هم از خودم بدم می آید

نازنینم، فرشته مهربانم، از تو ممنونم که سالی‌ دیگر را با من بودی و با همه بدی هایم ساختی ‌و دم نزدی

عزیز تراز جانم، از تو ممنونم که مقابل همهٔ سختی ها با من، در کنارم ایستادی و حتی یک لحظه مقابلم نبودی

از تو ممنونم که باور داری به عشقمان

از تو ممنونم که با صدای قشنگت ‌و حرفهای زیبایت آرامم می کنی‌

آرام می شوم با حرفهای دلنوازت همچون کودکی ۲ ساله در آغوش مادرش

نمی دانم چگونه بگویم دوستت دارم که زبان در وصف خوبی هایت و عشقم عاجز است

چگونه بنویسم احساسم را که قلم در دستم نمی چرخد

می توانم بگویم دوستت دارم، می ‌توانم بنویسم عاشقانه دوستت دارم

عید زیبایت مبارک مهربانم، سال ۸۹ است ‌و اندکی‌ صبر سحر نزدیک

می توانم بگویم دوستت دارم به تعداد ستاره‌های آسمان هرچند باز هم کم است

و از تو ممنونم به اندازهٔ شن های ساحلها

و به تو محتاجم همچون ماهی‌ به آب، همچون آفتابگردان به خورشید، همچون، همچون، همچون من به تو

سال نو مبارک

آتش عشق

در پس این فاصله ی طاقت فرسا، در پس این همه دلتنگی و دوری، آتشی هست که ما را زنده نگاه داشت است

آتشی که دو سال است بوده و هست

اگر این آتش نبود به یقین می‌گفتم، رخت باید بربست

آتشی که من ‌و تو را ما کرده، آتشی که در دلمان پنهان است

و آن آتش عشق است

ما هم سبزیم، چون طبیعت

باز بوی بهار می‌‌آید

هیس، گوش کن، میشنوی صدای چکاوکان عاشق را؟

چه شادمان و سر زنده اند، تولد دوبارهٔ طبیعت است

درختان را ببین، جان تازه گرفته اند پس از آن زمستان سرد و تاریک

جوانه زده اند تا اندکی‌ دیگر سبز سبز شوند، همچون...همچون...همچون ذات طبیعت

من، تو، ما هم سبزیم، سبزتر از همیشه، دوریم از هم اما سبز سبزیم هنوز هم

من و تو سبزیم چون ایمان داریم

ایمان داریم به عشقمان، ایمان داریم به محبت، به صمیمیت، به دوست داشتن

دستانمان دورادور هم در داستان هم است چون می دانیم، میذدانیمذو باور داریم به ما شدن، به جوانه زدن و سبز شدن

پس از قریب دو سال همچون دو مرغ عشق با هم عشق بازی‌ می‌کنیم، بدون خستگی‌، بدون درنگ، بدون دلسردی

و می‌دانم، و میبینم در جام هستی‌، من و تو را، باهم، در کنار هم، عاشقانه دل به هم داده ایم و زیر آن درخت بید مجنون پیر نشسته ایم

نشسته ایم زیر آن درخت سترون بید و در کش هم سرود زندگانی‌ می خوانیم

با هم می خوانیم و می دانیم که سبز شدیم و سبز می مانیم، حتی سبز تر از آن درخت بید مجنون پیر