ز من دوری ولیکن من
به عشق تو سر سپردم
ز من دوری ولیکن من
به یاد توست که نمردم

ز تو دورم ولی‌ باز هم
به عشق تو جان بگیرم
وگر روزی ز دست رفتی‌
همی‌ گریم، تا بمیرم

‌ز هم دوریم ولی‌ بی‌ تو
مرا با دنیا کاری نیست
بدون تو نباشم من
بدون تو بهاری نیست

به دستان پر از مهرت
بشد این جان و این دل نو
سرت را بر شانه ام بگذار
که می‌میرم بدون تو

نمیدانم چرا اکنون
مرا تو خسته میخوانی
ز دوریت شکستست دل
شدست چشمانم بارانی

به گوش من تو با مهرت
سرود زندگانی‌ را خوان
با صدای دلنگیزت
بگو از این و گه از آن

بیا با هم به عشق هم
کمی‌ مهربان تر باشیم
بیا تا ما در برخورد
به سان مادر پدر باشیم