تو کجايی تا شوم من چاکرت،چارقت دوزم کنم شانه سرت؟

مي خندم، مي گريم
به نقطه اي زل می زنم و غرق مي شوم، در گذشته، در آينده، و در هر زمانی که اکنون نيست
به هر دوره ای که فراق نيست، و به هر مکانی که اينجا نيست
آری که چه زيباست اينجا نبودن
مي روم و مي روم و مي روم در خيال
مي گريم و اشک مي ريزم و بيتابی مي کنم از درد فراق
کاش بودم، آنجا، يا تو بودی، اينجا
کاش خورشيد در اينجا و آنجا با هم طلوع مي کرد
"ای راز، ای رمز، ای همه روز های عمر مرا اولين و آخرين"
کاش در برم بودی
کاش تنها نبودم
کاش تنها نبودی
کاش در کش هم بوديم، در آغوش هم بوديم
نه، نمي شود، نمي توان عشق را نوشت
نمي توان دوست داشتن را شرح داد
سختی دوری را نمي شود توصيف کرد
نه، نمي شود
من می دانم، تو نیز می دانی
و این ما را بس است
کاش تنها زودتر فصل وصال از راه رسد

کاش...اگر...اما...آیا

کاش اکنون بودی تا قطرات اشکم بر گونه هايم جاری نمي شد و لبانم را خيس و دهنم را شور مزه نمي کرد
کاش بودی تا اينگونه صبح ها با چشمانی قرمز از خواب آشفته ام بيدار نمي شدم
اگر بودی هرگز مجبور نبودم چشمانم را ببندم و غرق خيال شوم
کاش می شد نخوابم، کاش مي شد فقط بنويسم، کاش مي شد همه ی دلتنگی ها را نوشت
کاش مي شد عشق را بر بوم نقاشی کرد
آيا کسی هست هنوز که نقاشی کند تلخند را همچون داوينچی؟
آيا کسی هست که بنويسد از مجنون؟ از ليلی؟
آيا کسی هست بگويد زندگی چيست؟
کاش بود، کاش در همين نزديکی بود
کاش بجای اينکه مجبور باشم خنده را بر لبانم جراحی کنم و بگويم سلام، مي شد خنده بر دلم مي نشست
اگر مي شد تنها ببينمت دمی و درنگی ديگر نه نياز به جراحی بود، نه نياز به سؤال
اگر در برم بودی اکنون ديگر  پشت سؤال نبودم
مي دانستم زندگی زيباست
مي دانم زيباست، اما آنوقت لمسش مي کردم در تک تک لحظات که مي رفتند
چه خوب بود اگر زمان همچون فنری طويل بود

اگر مي شد، فراق را آنقدر فشرده مي کردم که در آنی بگذرد و وصال را آنقدر مي کشيدم که هرگز تمام نشود


"کاش می شد اشک را تهدید کرد
مدت لبخند را تمدید کرد
کاش می شد از میان لحظه ها
لحظه دیدار را نزدیک کرد"

بشد سالی طی...

دلا گرفته اي ز دوری
در اين سالی که رفت
در اين سالی که فهميديم فراق چيست
فهميدم چگونه به هم وابسته ايم
درک کرديم، لمس کرديم حس دوری را
چشيديم و کشيديم لحظه لحظه ی از هم دور بودن را
کاش می شد هرگز نمی فهميدم دوری از تو چقدر جان فرساست
و کاش نمی فهميدم هرگز و حس نمی کردم فراق را
ليکن گذشت، در گذر است زمان
کاش زود تر ميگذشت
کاش...
اما ما مي توانيم، همانطور که تا اکنون، تا به اين روز کنار هم مانديم و توانستيم
يک سال از آن روز کذايی گذشت
کمی ديگر مانده، اندکی صبر سحر نزديک است

دلا بنگر به حال من، در اين وادی چه مي جويي؟
دلا احسنت به غير از او، گُلی ديگر نمي بويی

به سان  آهوی در بند به عشق او گرفتاری
می وصل ام بده يارا، بده آن خمّار بيداری

چنان بر زلف تو گيرم، که پا بسته به زنجيرم
گرم تنها گذاری تو، يقين دارم که مي ميرم

همينجا در همين وادی، که صبر است و چه جان فرسا
گر از من تو جدا افتی، نباشدم دگر فردا

چه خواهد آن که عاشق شد به غير از يار شيرينش؟
چه خواهد دل بجز او را، که بوده يار ديرينش؟

بشد سالی طی و اينک بسان موجی بخروشم
بسان موج بر ساحل، بسان مُل در جوشم

بيا اينک در آغوشم، همين را از خدا خواهم
خدايی که همين جا است، خدا بشنو ز من آهم

همه قصه به تفصيل است، ولی ليکن زمان محدود
همه احساس به تجميل است، ولی ليکن لغت معدود

همه اين قصه من گفتم، ولی اين دل نشد آرم
به امّيد توأم زنده، به امّيد تو ای يارم