دلم تنگ است. آه که چقدر دلم تنگ است

از امید مینویسم، امید دارم، اما در پس امید دلتنگی‌‌های زیادی دارم

میخندم، تقریبا همیشه، اما پس این همه خنده، اشکها چون جویبار روان است

دوری تو دیگر امانم را بریده، کاش میشد ببینمت

چندیست صدای زیبایت را هم نشنیدم، چقدر سخت و دردناک است

مینویسم تا بلکه این نوشتن دلم را آرام کند، اشکهایم را بند آورد، اما نه...

این سیل، چشمه در اعماق دارد، با این نوشتن‌ها بند نمیاید

باید دفتر‌ها نوشت تا بلکه کمی‌ کم شود از درد فراق

دردی که ریشه در استخوان دارد، ریشه در اعماق وجود، در دل

به عکس زیبایت خیره میشوم و اشک در چشمانم حلقه میزند

و به خود میگویم، مرد باش!