دل

دلی بود روزی در پس اين قفس  استخوانی
دلی که با هر تپشش پوچی و نيستی را به اجزای اين تن پمپ می کرد
دلی که آرام بود و شوقی برای ادامه ی تپيدن نداشت
ولی وقتی تو آمدی دلم جانی تازه گرفت، نو شد
با آمدنت نه تنها به دل من، بلکه به همه هستي ام جان تازه بخشيدی
و وقتی می آمدم، وقتی پا در راه اين سفر نهادم، دلم، دلی که تو برايم به ارمغان آورده بودی به پای دوست ماند
دلم جا ماند پيش تو، اما در عوض اين دل تو بود که مرا همراهی کرد
دل خودم از کف رفت، دلی زيباتر نصيبم شد
دلی که حال اگر لحظه ای تنهايم گذارد زنده نخواهم ماند

رويام

فرشتم رو که نمي تونم ببينم
مجبورم اين چشمای قرمز از گريه رو ببندم تا بتونم ببينمش
تا بتونم تو روياهام دست مهربونش رو بگيرم
اگه روياهام نبود تا حالا پوسيده بودم
دق کرده بودم از دوری اون
``من ياد گرفتم چجوری شبا از روياهام يه خدا بسازم``
منم عشقم رو سوت ميزنم تا خوابم ببره
وقتی داره خوابم مي بره، بين خواب و بيداری، تو اون حالت خلسه تو رو مي بينم که کنارمی
می خوام که دستت رو بگيرم، اما تا به خودم ميام ديگه نيستی
بغضم ميترکه و بی اراده اشکام جاری ميشن
هرچی التماس مي کنم خبری ازت نيست
همينجوری اشک مي ريزم تا بیهوش می شم

دوستت دارم

دلم...

با مخالفتی اندک دلم ترک بر می دارد، می شکند
تاب تحملم کم شده
مقصر منم، تقصير از من است
چينی تنهائيم، دلم که عشق تو را در خود گنجانده، اين روز ها...
اين روز ها حساس شده
با اندکی گرم و سرد ترک بر می دارد، به مرز شکستن می رسد

...

هر بار بايد خواسته ام را بگويم، تا شايد اجابت شود
آنهم با مخالفتی اوليه
کاش ناگفته خودش می فهميد
می دانم ناگفته می فهمد
کاش ناگفته اجابت می شدم
کاش دلتنگی هايم ارزشش بيشتر بود
که کارها برايش انجام شود، بی آنکه خود بفهمد...
مبادا کمرنگ شده باشد
دلتنگی ام برایش؟

دلتنگيام...

داشتم می گشتم، تو تنهائيا و دلتنگيام
تو گذشته ها، تو بعدنا
هرجا ميرم به تو می رسم، تو اين خيال
چی کار کنم؟ همش تويی دور و برم، تو فکرتم
همين جایی، هروقت ميخوام می بينمت
فقط چشم ها رو بايد بست، جور ديگر بايد ديد
با چشم دل
اما ميشه که اين دلم وا بمونه
بعضی وقتا بهونه ميگيره، درست کار نمي کنه
بعضی وقتا اونقدر بهونت رو ميگيرم که ديگه چشم دلمم جوابگو نيست

حتّی خيالمم وا ميمونه...
حتّی خيالم!!

آن لحظه ها

آن لحظه که نگاهم به نگاهت گره خورد
آن لحظه که دستان سردم به واسطه دستان گرم تو از يخ زدگی نجات يافت
و آن ... و آن روزی که ثانيه ها از هميشه زودتر مي گذشت و در يک چشم به هم زدن به پايان رسيد و وقت وداع شد
آن لحظه ها و آن روز را مرور مي کنم
کاش مي توانستم با ماشين زمان به آن روز و آن لحظات باز گردم
يا کاش، کاش لااقل مي توانستم با ماشين زمان به پيش بروم و روز های دوری را سريعتر پشت سر بگذارم
امّا تنها کاری که می توانم بکنم تا دلم از دوريت پژمرده نشود صبر است و گريه

گريه اي که تنها مونس و ياورم در روز های دوری از توست


شانه هایت را دوست دارم...

هنگامی که آن اشکان پاکت بر آن چهره ی معصومت جاری مي شود
خود را سرزنش مي کنم
و به خود مي گويم
کاش اکنون در برت بودم
کاش اينک بودم و با دستانم، هرچند سرد، گونه های باران زده ات را خشک می کردم
و مي شد و مي توانستم آن چشمان پر از اشک و آن دل متلاتمت را آرام می کردم
کاش بودم
اما نيستم، اکنون در برت نيستم
ولی مي دانم روزی خواهد آمد که جز در کش هم اشک نريزيم مهربانم


آن روز

تنها در انديشيه روزی ام که دستانت را دوباره حس مي کنم
منتظر آينده اي که تو را به همراه دارد برايم
روزی که مي بينمت، روزی که چندان دور نيست
روزی که باز آن دستان را حس مي کنم، آن دستان گرم و پر از محبت را
آن روزی که چشمان زيبايت مقابل چشمانم است و هيچ حائلی در ميانمان نيست
لحظه اي که بی شک خوشبخت ترين انسان روی زمين ام

خدا

خدايی هست
کجاست؟
در همين نزديکی؟
چرا پس نمی شنود نالهای تنهاييم را؟
چرا نظری نمي کند اين دل تنگم را؟
شک مي کنم
به خود
مبادا مرده ام؟
مبادا ديده نمي شوم؟
مبادا آنقدر کوچک و حقيرم که حتی خدا هم نمي بيندم؟
اما خدا تيز بين است
تلافی مي کند شايد
روزهایی که من نديدمش را...

دل

دلم دوست داره مخالفت کنه، دوست داره نشون بده که از هيچی ملول و خسته نيست
دوست داره نشون بده همه چيز عادی و سره جاشه
دوست داره وانمود کنه خيلی قويه
و گاهی دلم که راضی ميشه، غرورم نميزاره راحت گريه کنم
آخه مرد و گريه؟ جمله اي که از بچگی تو گوش پسرا مي خونن
غافل از اينکه ناخود آگاه بعدنا تأثيره منفی داره
مثله اينکه دل آدما باورشون ميشه که مرد گريه نمي کنه و سنگه


"دلا تا کی نمی نالی به زاری

                سر راحت به بالین می گذاری

                                         تو صاحب درد بودی ناله سر کن

                                                                  خبر از دزد بی دردی نداری

                                         بنال ای دل که رنجت شادمانیست

                بمیر ای دل که مرگت زندگانیست

مباد آندم که چنگ نغمه سازت

                ز دردی بر نیانگیزد نوایی

                                        مباد آندم که عود تار و پودت

                                                                   نسوزد در هوای آشنایی

                                        دلی می خواهم که از او درد خیزد

                 بسوزد ؛ عشق ورزد؛ اشک ریزد

به فریادی سکوت جانگزا را

                به هم زن در دل شب؛های و هو کن

                                        واگر یارای فریادت نماندست

                                                                  چو مینا گریه پنهان در گلو کن

                                                                                      صفای خاطر ذلخا ز درد است

                                          دل بی درد همچون گور سر است "


دلی که  از درد خالی باشه به چه دردی ميخوره؟ اون که ديگه اسمش دل نيست، اون ديگه ميشه دل دکوری

دلم تنگه خیلی زیاد

چرا لحظه ها نميگذرن؟
چرا روز ها اينقدر طولانی شدن؟
زمين چرا ديگه مثل قديما تند نمي چرخه؟
چي کار ميشه کرد زود بچرخه؟
ميشه هُلش داد؟ ميشه فِرش داد؟
ميشه فوتش کرد؟ ميشه قِلش داد؟
دنيایی که رنگاش دارن برام معني شون رو مي بازن
دنيایی که داره ميشه يه دنيای سياه و سفيد
من سياه و تو سفيد
هنوز يه کم خاکستری هم هست، اما اونم داره رنگ مي بازه
نکنه کور رنگی گرفتم و دارم روز به روز بدتر ميشم؟!

سوم بهمن - روز جهانی سلب آسایش

زمستون بود، خيلی هوا سرد شده بود، سرد و برفی

خيلي ها از ديدن زمستون خوشحال بودن، خوشحال بودن که باز برف شروع به باريدن کرده و همه جا رو سفيد کرده، خيلي ها هم ناراحت بودن چون از سرما فراری بودن و اين هوا باعث مي شد مجبور بشن تو خونه بمونن. اما هرکی هر جوری که بود خبر نداشت قراره چه اتفاقی دامن يک خانواده و در امتداد آن دامن يه فرشته رو بگيره

نمي دونم شب بود يا صبح، نمي دونم تاريک بود هوا يا روشن، اما اينو مي دونم که يک دفعه يه اتفاق افتاد. اون اتفاق به دنيا اومدنه يه پسر بود، پسری که بر عکس انتظار همه تا به دنيا اومد ساکت فقط نگاه کرد دور و برش رو.

همه ساکت بودن و ترسيده بودن، آخه مي ترسيدن اين پسر ناراحتی تنفسی داشته باشه. اما همين که پسره صداي گريش بعد از مدتی (نمي دونم چقدر) بلند شد، همه خيالشون راحت شد. همه خوشحال شدن، چون نمي دونستن چه خبره، نمي دونستن اين پسره قراره آسايش رو از همشون سلب کنه. فرشته ی مهربون هم مثل بقيه خوشحال بود، با اين تفاوت که اون موقع اون هنوز تو آسمونا بود و نمي دونست چه اتفاقی افتاده، نمي دونست پسری که قراره آسايش رو ازش سلب کنه به دنيا اومده.

من حتی فکر مي کنم اون روز، خود خدا هم از روی دل سوزی برای بقيه بنده هاش يه آهی از ته دل کشيد!!!

اون روز سوم بهمن بود...