ای زمان بگذر ... تیک تاک

دلم بس گرفته در اين وادی غريب
هرچه مي خوانم همه دروغ است و فريب

باز آمال و مهال، باز هم نيرنگ و ريا
باز عارف و سفال، باز هم ماليخوليا

کاش می شد برگردم به وطنم، به ايرانم، به سرزمين مادری ام
کاش می شد بفشارم به گرمی دستان پر ز مهرت را
کاش می شد اينک، در اين تنگنا در کنارت باشم
همه ی اين کاش ها زايده  ی ذهن و دل من است
دلی که می رود در خيال، ذهنی که می رود در منطق
اينک تنها با منطق و احساس، با عقل و دل، تنها از خدا می خواهم همه چيز بگذرد ... تیک تاک ... تیک تاک
به خوشی بگذرد .. تیک تاک ... تیک تاک
اين فراق هم بگذرد ... تیک تاک ... تیک تاک
و چون دلم بی تاب است به خويش می گويم:
"اين نيز بگذرد"
تا بل آرام شود اين دل دور افتاده از حبيب

دلم...باز هم دلم

دلم بس هوايش سرد گشته
بر و رويش
هم کمی زرد گشته

دلم دارد مي ميرد از فراقش
کمی مانده خمُش گردد چراغش

دلم ديگر ندارد تاب، تنگ است
مکن گريه، مکن گريه که ننگ است

دلم آنجا، خودم اينجا، عجيب است
همه ذکرم همانجا که حبيب است

به امّيدش نفس ها مي کشم من
ز چشم هايش نقش ها مي کشم من

رسد روزی که بينم او، پس کی؟
شده کارم شب و روز ناله چون نی

همينک تنها امّيدم وصال است
بر و رويم چو آن مرحوم زال است

هر آن کس که اين امّيدم بگيرد
شب و روزم دعا باشد بميرد

هر آن کس که ز من دور سازد او را
لهيب آن جهنّم سوزد او را

ز آن کس که آن بالاست خواهم
خداوندا تو هموار کن راهم

خدايی که حکيمی و کريمی
خدايی که رحمانی و رحيمی

رسان ما را به هم، بگذار بخنديم
چشم ها را به اين اشک ها ببنديم

خداوندا مباد نشنيده باشی
مباد از حرف هايم رنجيده باشی

دلم تنگ است، اینگونه شکوه دارم
دلم تنگ است و سخت است روزگارم

خداوندا ببخش وراج بودم
غبار غم بر اين دل را زدودم

به امّيد روزی سبز با يار
دلا ديوانه شو، شعر هم نشد کار

بووووم...ترکید

دلم رو می گم
دلم ديگه تاب نداره
انگار مي خواد مونفجر بشه
بووووم، مثل يه بمب
از بس تنگ شده داره مي ترکه
نمي دونم چرا خدا داره باهمون اينجوری تا مي کنه
نمي دونم چرا روزگار مي کُشه آدم رو تا يه صفحش ورق بخوره و يک روز بگذره
نمي دونم چرا تو اين دنيا به اين بزرگی با اين همه آدم جور واجور سهم ما فراق و دوری بود
هرچند مي دونم باز خيلی خوبه که سهممون وداع نبود
ناراضی نيستم، اما مثل همه ی آدما گله مندم، گله دارم
حتی از دست خدا هم گله دارم...

ممنونم از تو

ممنونم از تو که با همه ی بدی های من می سازی
ممنونم از تو که در قبال اين همه اشتباه من چشمان مهربانت را می بندی
ممنونم از تو که دستم را رها نکردی، هرچند کار من سزاوار رهايی و نفرت بود
ممنونم از تو که در هنگامی که بايد می بودی، بودی و در هنگامی که مي توانستی تنهايم گذاری باز هم ماندی
ممنونم از تو که با همه ی فرصت سوزی ام فرصتي ديگر به من دادی
و خوب می دانم اين آخرين فرصت من خواهد بود
شک نکن که به همگان، به تو، به خودم، به همگان ثابت خواهم کرد لايق اش بوده ام

من مَردم

آه چه دل گرفته ام
چه دلتنگم، اکنون دلتنگم
تلاش مي کنم اشک نريزم که مباد چينی غرور مردانگی ام ترک بخورد
تلاش مي کنم، تلاش مي کنم، تلاش
نگاهی مي اندازم به چينی غرورم
من مَردم و مغرور، من، من ايستاده ام چون کوه
مرد و گريه؟ کوه و سُستی؟
اما مگر کوه چشمه ندارد در خويش؟ يعنی سُست است؟
نه، نه، نه، نه
من مَردم، غرور دارم، مَردم و مَردم و مَردم اما از فراق می نالم، از دلتنگی می گريم
من مَردم، مستحکمم، قوی ام، اما سنگ نيستم، احساس دارم، من هم احساس دارم!

سرنوشت

به تو گره خورده است تک تک رشته های سرنوشتم
به آن روی زيبائی که سالی پيش بوسيدم
به آن دل مهربانی که سالی پيش دزديدم
سرنوشتی که به بيراهه می رفت و هميشه آرزو داشتم از سر بنويسمش به يکباره تغيير کرد
همه جا سخن از کهرباست و آهنربا، اما تو دلربا بودی، دلم را در لحظه اي و درنگی ربودی
و سرنوشتم را از سر نوشتی با دستانی پر ز مهر و لطف
و تا پايان عمرم هر چه کنم، حتی اندکی جبران خوبی هايت نخواهد شد

هُشيار بُدم، مست می عشقت گشتم
عاقل بُدم، ترانه گويت گشتم

سرزنش مکنم گر ديروز
آواره ی کويت گشتم

خورسندم ز خود که امروز
دربند مويت گشتم