دلا گرفته اي ز دوری
در اين سالی که رفت
در اين سالی که فهميديم فراق چيست
فهميدم چگونه به هم وابسته ايم
درک کرديم، لمس کرديم حس دوری را
چشيديم و کشيديم لحظه لحظه ی از هم دور بودن را
کاش می شد هرگز نمی فهميدم دوری از تو چقدر جان فرساست
و کاش نمی فهميدم هرگز و حس نمی کردم فراق را
ليکن گذشت، در گذر است زمان
کاش زود تر ميگذشت
کاش...
اما ما مي توانيم، همانطور که تا اکنون، تا به اين روز کنار هم مانديم و توانستيم
يک سال از آن روز کذايی گذشت
کمی ديگر مانده، اندکی صبر سحر نزديک است

دلا بنگر به حال من، در اين وادی چه مي جويي؟
دلا احسنت به غير از او، گُلی ديگر نمي بويی

به سان  آهوی در بند به عشق او گرفتاری
می وصل ام بده يارا، بده آن خمّار بيداری

چنان بر زلف تو گيرم، که پا بسته به زنجيرم
گرم تنها گذاری تو، يقين دارم که مي ميرم

همينجا در همين وادی، که صبر است و چه جان فرسا
گر از من تو جدا افتی، نباشدم دگر فردا

چه خواهد آن که عاشق شد به غير از يار شيرينش؟
چه خواهد دل بجز او را، که بوده يار ديرينش؟

بشد سالی طی و اينک بسان موجی بخروشم
بسان موج بر ساحل، بسان مُل در جوشم

بيا اينک در آغوشم، همين را از خدا خواهم
خدايی که همين جا است، خدا بشنو ز من آهم

همه قصه به تفصيل است، ولی ليکن زمان محدود
همه احساس به تجميل است، ولی ليکن لغت معدود

همه اين قصه من گفتم، ولی اين دل نشد آرم
به امّيد توأم زنده، به امّيد تو ای يارم