کاش اکنون بودی تا قطرات اشکم بر گونه هايم جاری نمي شد و لبانم را خيس و دهنم را شور مزه نمي کرد
کاش بودی تا اينگونه صبح ها با چشمانی قرمز از خواب آشفته ام بيدار نمي شدم
اگر بودی هرگز مجبور نبودم چشمانم را ببندم و غرق خيال شوم
کاش می شد نخوابم، کاش مي شد فقط بنويسم، کاش مي شد همه ی دلتنگی ها را نوشت
کاش مي شد عشق را بر بوم نقاشی کرد
آيا کسی هست هنوز که نقاشی کند تلخند را همچون داوينچی؟
آيا کسی هست که بنويسد از مجنون؟ از ليلی؟
آيا کسی هست بگويد زندگی چيست؟
کاش بود، کاش در همين نزديکی بود
کاش بجای اينکه مجبور باشم خنده را بر لبانم جراحی کنم و بگويم سلام، مي شد خنده بر دلم مي نشست
اگر مي شد تنها ببينمت دمی و درنگی ديگر نه نياز به جراحی بود، نه نياز به سؤال
اگر در برم بودی اکنون ديگر  پشت سؤال نبودم
مي دانستم زندگی زيباست
مي دانم زيباست، اما آنوقت لمسش مي کردم در تک تک لحظات که مي رفتند
چه خوب بود اگر زمان همچون فنری طويل بود

اگر مي شد، فراق را آنقدر فشرده مي کردم که در آنی بگذرد و وصال را آنقدر مي کشيدم که هرگز تمام نشود


"کاش می شد اشک را تهدید کرد
مدت لبخند را تمدید کرد
کاش می شد از میان لحظه ها
لحظه دیدار را نزدیک کرد"