از تو، برای تو
تویی اینک همه فکر و روانم
ز توست اکنون همه جان و توانم
و من اینک در این دنیای کوچک
بدون تو، به حال خود نمانم
ببین یارم، ببین من در فراغت
که کم دارد وجودم آن نگاهت
چگونه سرد و خالی، دل شکسته
ز تو دورم، ولی چشمم به راهت
اگر بودی همینک در بر من
که میگفتند شدی تاج سر من
پس آنگاه این دلم شاداب میشد
نمی دیدش کسی خاکستر من
ولی اینک وجودت دل نواز است
وجودت حتی ز دور، کار ساز است
همین هم را خدا را شکر دارم
که بودِ تو برایم چاره ساز است
به پایان میرسد این هم به زودی
نمی دانم چه میشد گر نبودی
نمی خواهم بدانم من چه میشد
هزار ممنون که چشمانم گشودی
یقین دارم که پایانش وصال است
که پیوند دل و دل چون جبال است
نمی داند کسی ما چون دو کوهیم
نیاز یک کبوتر به دو بال است
من و تو با همیم، باهم بمانیم
غم و غصه ز هر دو دل برانیم
دلان باهم، کنار هم که باشند
سرود زندگانی را بخوانیم
دلا دیگر خمش باش، نه فغان کن
غم خود را درون دل نهان کن
فغان کردن چه باشد بر تو مرهم
به زخم دل فقط مرهم زمان کن