جان نثارم، دیده ات را باز کن...زندگی با این دلم آغاز کن (1 ,2, 3)
برده بودی عقل و هوشم از سرم
دیدهام را به زیبایی باز کردی
زندگی را در برم آغاز کردی
آن اوایل بود مشقتها زیاد
همچو دوری، دلتنگی، طوفان و باد
کم کمک احساسمان بیشتر بشد
شک و تردید کم کم، کمتر بشد
من بگفتم "دوستت دارم" دلبرم
وانگهی گفتم شدی تاج سرم
منتظر بودم پاسخی گویی به من
"دوستت دارم" را گویی تو هم به من
ناگهان دیدم که جز صوت سکوت
نیست چیزی، همچو شب در دشت لوت
اندکی دیگر که بگذشت از عشقمان
من شنیدم جمله را از آن زبان
همچو پروانه که شمعی یافته
یا چو ابریشم که پیله بافته
در تکامل بودم و کامل شدم
و از همانجا من اسیر دل شدم
--------------------------------------------------------------------------
دل تنگی و دوری امانم را ببرد
این دل تنگ ز دوری حسرتها بخورد
تا به روزی که فرصت آمد به دست
دل بر سر در عشق دخیلهایی ببست
روز دیدار عاقبت از ره رسید
این دو چشمم روی زیبایت بدید
آمدم دستت بگیرم تا ز گرمای وجود
شعله افتد بر همه دلتنگی که بود
موج خجلت در رخت پیدا بشد
من به خود گفتم پس آن حرفها چه شد!
اندکی بگذشت و دست در دست هم
راه برفتیم در ره پر پیچ و خم
فصل، بهار بود، ولیکن گرما زیاد
نه سایه ای، نه نسیمی و نه باد
در کش هم زیر سایه نشستیم
چشممان به روی دنیا بستیم
بگفتم عاشقم بر تو ای صنم
این تویی اکنون همه جان و تنم
--------------------------------------------------------------------------
وقت بدرود شد و اشکها روان ناگهان وقت وداع از ره رسید روان شد اشکها همچون جویبار وان سپس تا حال دور بودیم و دلتنگ من و تو ندادیم هم را ز دست این جدایی، این فراق به پایان میرسد میرسد آن لحظهٔ دیدار باز اندکی دیگر شود اشکها روان آن زمان دستهایمان در دست هم دیگر اینبار آید پایدار وصالی
من همی گفتم که در پیشم بمان
این دو چشمم دیگر جایی را ندید
این جهان شد ناگهان تیر و تار
اما دنیا همچنان مانده قشنگ
مانده ایم چون عاشقان سر مست
در نهیات عاشق، به معشوقش رسد
فزونی می یابدش حس نیاز
اشک شوق باشد اینبار از عمق جان
دیگر نباشد بینمان غصه و غم
تا شود موهایمان چون پیر زالی
دوستت دارم