آن اوایل را خاطرت هست دلبرم؟
برده بودی عقل و هوشم از سرم

دیده‌ام را به زیبایی باز کردی
زندگی‌ را در برم آغاز کردی

آن اوایل بود مشقت‌ها زیاد
همچو دوری، دلتنگی‌، طوفان و‌ باد

کم کمک احساسمان بیشتر بشد
شک و‌ تردید کم کم، کمتر بشد

من بگفتم "دوستت دارم" دلبرم
وانگهی گفتم شدی تاج سرم

منتظر بودم پاسخی گویی به من
"دوستت دارم" را گویی تو هم به من

ناگهان دیدم که جز صوت سکوت
نیست چیزی، همچو شب در دشت لوت

اندکی‌ دیگر که بگذشت از عشقمان
من شنیدم جمله را از آن زبان

همچو پروانه که شمعی یافته
یا چو ابریشم که پیله بافته

در تکامل بودم و‌ کامل شدم
و از همانجا من اسیر دل شدم

--------------------------------------------------------------------------

دل تنگی و‌ دوری امانم را ببرد
این دل تنگ ز دوری حسرت‌ها بخورد

تا به روزی که فرصت آمد به دست
دل بر سر در عشق دخیلهایی ببست

روز دیدار عاقبت از ره رسید
این دو چشمم روی زیبایت بدید

آمدم دستت بگیرم تا ز گرمای وجود
شعله افتد بر همه دلتنگی‌ که بود

موج خجلت در رخت پیدا بشد
من به خود گفتم پس آن حرفها چه شد!

اندکی‌ بگذشت و دست در دست هم
راه برفتیم در ره پر پیچ و خم

فصل، بهار بود، ولیکن گرما زیاد
نه سایه
ای، نه نسیمی و نه باد

در کش هم زیر سایه نشستیم
چشممان به روی دنیا بستیم

بگفتم عاشقم بر تو ‌ای صنم
این تویی اکنون همه جان و‌ تنم

--------------------------------------------------------------------------

وقت بدرود شد و اشک‌ها روان
من همی‌ گفتم که در پیشم بمان

ناگهان وقت وداع از ره رسید
این دو چشمم دیگر جایی را ندید

روان شد اشکها همچون جویبار
این جهان شد ناگهان تیر و تار

وان سپس تا حال دور بودیم و دلتنگ
اما دنیا همچنان مانده قشنگ

من و تو ندادیم هم را ز دست
مانده ایم چون عاشقان سر مست

این جدایی، این فراق به پایان می‌رسد
در نهیات عاشق، به معشوقش رسد

می‌رسد آن لحظهٔ دیدار باز
فزونی می‌‌ یابدش حس نیاز

اندکی‌ دیگر شود اشکها روان
اشک شوق باشد اینبار از عمق جان

آن زمان دستهایمان در دست هم
دیگر نباشد بینمان غصه و غم

دیگر اینبار آید پایدار وصالی
تا شود موهایمان چون پیر زالی

دوستت دارم