دلم...
دلم گلستان بود، از دوريت پژمرد
چشمانم دريا بود، ابر بود، می باريد
از نبودت کوير شد، خشک شد، شد ابر تابستان، نيست شد
دلم وسعتی داشت به اندازه ی دشت، بيکران
شد اندازه ی روزنه اي بر ديوار گِلی
مونسم بود خنده، شادی، سرسبزی
همه رفتند ز ياد، آمد آن باد خزان، ريخت برو برگم را
مانده از من اسکلتی نيمه خشک
که اگر با مهر خود آبش ندهی، می ميرد
چشمانم دريا بود، ابر بود، می باريد
از نبودت کوير شد، خشک شد، شد ابر تابستان، نيست شد
دلم وسعتی داشت به اندازه ی دشت، بيکران
شد اندازه ی روزنه اي بر ديوار گِلی
مونسم بود خنده، شادی، سرسبزی
همه رفتند ز ياد، آمد آن باد خزان، ريخت برو برگم را
مانده از من اسکلتی نيمه خشک
که اگر با مهر خود آبش ندهی، می ميرد
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی ۱۳۸۷ ساعت 8:55 توسط محمّد