دلم گلستان بود، از دوريت پژمرد
چشمانم دريا بود، ابر بود، می باريد
از نبودت کوير شد، خشک شد، شد ابر تابستان، نيست شد
دلم وسعتی داشت به اندازه ی دشت، بيکران
شد اندازه ی روزنه اي بر ديوار گِلی
مونسم بود خنده، شادی، سرسبزی
همه رفتند ز ياد، آمد آن باد خزان، ريخت برو برگم را
مانده از من اسکلتی نيمه خشک
که اگر با مهر خود آبش ندهی، می ميرد