دلم شکست
از سردی، از سردی رفتاری
دلم شکست از بی احساس بودن، از نبودنم دلم شکست، از نبودنم در دلی در لحظه اي
از بی تفاوت شدن، از شنيده نشدن
و دلم شکست از کم ارزش شدنی و کمتر ديده شدنی
دلم شکست از سلامی سرد که پاسخی بود به سلامی گرم
از احساسی که يک لحظه نبود در مقابل احساسم
و از دلی که يک لحظه، هرچند شايد کوتاه دور شد از دلم
دلم شکست از قصری که برای لحظه اي لرزيد
از فکری که برای خود رفت
و از چشمی که خيره به نقطه اي ماند
از سوز زمستانی در بهاری دل نشين دلم شکست

دلی که ترک برداشته بود ز دوری تو با تلنگری هر چند کم توان شکست