ساقی - شعر نو
ساقی امشب مدارا کن
راز جهان بر من حاشا کن
راز جهان بر من حاشا کن
می بريز و مستم کن
وز شراب شيراز هستم کن
جامی بنه بر کفم ساقی
تا آرام شود اين دل ياغی
می وصال ده تا بنوشم
و لباس يکرنگی بر تن بپوشم
کز فصل يارم دلم پاره پاره شد
دنيا پيش چشمانم آواره شد
و از می خويش دنيا يکرنگ کن
و عقلم را با دل هم آهنگ کن
و به لطفت دلم شاد کن
و اين خرابات را آباد کن
وز من بیش از اینها یاد کن
ساقی بريز آن خمّار بر جانم
که ديگر اينگونه دلتنگ نمانم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۷ ساعت 5:58 توسط محمّد