ساقی امشب مدارا کن
راز جهان بر من حاشا کن

می بريز و مستم کن
وز شراب شيراز هستم کن

جامی بنه بر کفم ساقی
تا آرام شود اين دل ياغی

می وصال ده تا بنوشم
و لباس يکرنگی بر تن بپوشم

کز فصل يارم دلم پاره پاره شد
دنيا پيش چشمانم آواره شد

و از می خويش دنيا يکرنگ کن
و عقلم را با دل هم آهنگ کن

و به لطفت دلم شاد کن
و اين خرابات را آباد کن
وز من بیش از اینها یاد کن

ساقی بريز آن خمّار بر جانم
که ديگر اينگونه دلتنگ نمانم