فاصله ها بس کوتاه، در خيال
چلچله ها مي کوچند از اين دشت بی آب و علف
آن قناری ها، کبوتر ها را ببين
بانگ رحيل است در سرشان
محتاج بارانم
ترنّمی کافيست تا تازه شود دشت دلتنگی من
شبنمی، شبنمی مي خواهم بر گل خار
پاهايم در پی چيزيست، اندکی سايه
دلم در پی توست
و فکرم مي چرخد
مانده در کجا باشد
در پی آب
و لبم در پی آن لعل لبت می گردد

به تو محتاجم

به تو                             محتاجم