الهی مرهمی نه بر اين زخم تر
که باشد مرا بيش از اين کارگر

الهی ز توست همه اين جان و تن
مصون دار خود ز مکر اهرمن

الهی ز جودت آرام کن اين دلم
تويی که سرشتی ز اوّل گِلم

الهی گر تویی مرا باک نيست
و می دانم مرا حساب پاک نيست

ولی گويند که تو رحيمی و بس
منم جز تو که ندارم هيچ کس

الهی فراق آخر اين دل را شکست
غباری ز دوری بر اين دل نشست

الهی بکش دستی بر اين دل، خدا
که گر اُفتيم ما از هم جدا

دگر هيچ نماند در اين وادی
همه ويران شود شهر و آبادی

الهی ز لطفت کَرَم کن به من
بکش دست لطفی بر اين جان و تن

الهی بگفتم همه درد دلم

نظر کن به ما، وگر نه گِلم