الهی
الهی مرهمی نه بر اين زخم تر
که باشد مرا بيش از اين کارگر
الهی ز توست همه اين جان و تن
مصون دار خود ز مکر اهرمن
الهی ز جودت آرام کن اين دلم
تويی که سرشتی ز اوّل گِلم
الهی گر تویی مرا باک نيست
و می دانم مرا حساب پاک نيست
ولی گويند که تو رحيمی و بس
منم جز تو که ندارم هيچ کس
الهی فراق آخر اين دل را شکست
غباری ز دوری بر اين دل نشست
الهی بکش دستی بر اين دل، خدا
که گر اُفتيم ما از هم جدا
دگر هيچ نماند در اين وادی
همه ويران شود شهر و آبادی
الهی ز لطفت کَرَم کن به من
بکش دست لطفی بر اين جان و تن
الهی بگفتم همه درد دلم
نظر کن به ما، وگر نه گِلم
که باشد مرا بيش از اين کارگر
الهی ز توست همه اين جان و تن
مصون دار خود ز مکر اهرمن
الهی ز جودت آرام کن اين دلم
تويی که سرشتی ز اوّل گِلم
الهی گر تویی مرا باک نيست
و می دانم مرا حساب پاک نيست
ولی گويند که تو رحيمی و بس
منم جز تو که ندارم هيچ کس
الهی فراق آخر اين دل را شکست
غباری ز دوری بر اين دل نشست
الهی بکش دستی بر اين دل، خدا
که گر اُفتيم ما از هم جدا
دگر هيچ نماند در اين وادی
همه ويران شود شهر و آبادی
الهی ز لطفت کَرَم کن به من
بکش دست لطفی بر اين جان و تن
الهی بگفتم همه درد دلم
نظر کن به ما، وگر نه گِلم

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی ۱۳۸۷ ساعت 3:47 توسط محمّد