دلا بر خود بنه مرهم، که تا آرام شود دردم
درين وادی ز لطف توست که اِستاده ام، مَردم

گرم تنها گذاری تو، در اين دنيا نمی مانم
و گر با لطف خود مانی، دگر من هيچ نمي خواهم

ز اين دنيا تو را دارم، اگر تو هم روی زین دست
دگر من هيچ نخواهم داشت، پس آنگاه است که بايد رَست

و گر من اينک اينگونم، همين گونه که تو بينی
من اينگونه نمي مانم، گر در برم تو بنشينی

پس آنگاه که تو را بينم، دگر من کم ندارم هيچ
و من ديگر در آن لحظه، به غير از تو نخواهم هيچ

بيا يارم، بيا عشقم، بيا مرهم نه بر اين دل
تنها تویی که جا دارد، در اين خلوت و در اين دل

وگر بينی که اين چشمان نداده سوی خود از دست
به اميد ديدن آن رخ زيبا و ماهت است

وگر بينی که اين دستان هنوزم مينويسد پس
بدان که از غم دوريست، برای توست ای همه کس

وگر نه در دلم اينک، همه موج است و کو ساحل؟
همه تقصير ز من بوده، من مسکين، من راحل

بخند عشقم که لبخندت علاج درد من باشد
و مي دانم که عشق تو برای فرد من باشد

به جبران غم دوری، برای تو نويسم من
و جز تو که همه عمری، ديگر هيچکس نبينم من

در اينجا هم به سعی خود نوشتم که دوستت دارم
در اين دوران جان فرسا به غير از تو کس ندارم