خودم و خودم
کی من؟ نه افسرده نيسم، ببين دارم ميخندم، نا سلامتی عيد شده ها
آره داری ميخندی، اما من دارم ميبينم تو دلت چی ميگذره
اِ؟ چی ميگذره که خودم خبر ندارم؟
نکنه فکر کردی من خرم؟ من تو رو نشناسم؟ فکر ميکنی نميفهمم الآن تو دلت آشوبه و به قول اخوان "قاصدک ابر های همه عالم شب و روز در دلم ميگريند"، فکر ميکنی نميفهمم الان تو هم همين حال رو داری؟
خب آره، خوب شد؟ راحت شدی؟ دلم گرفته و ناراحتم
چرا؟ باز چه دسته گلی به آب دادی؟ نکنه باز ناراحتش کردی؟
نه، ايندفعه استثناءً نه
پس چته؟
فرشتم براي عيد ميخواد بره مسافرت، مسافرت عيد، برای چند روز
خوب، چرا حالا تو ترش کردی؟
من ترش نکردم، خوشحالم که ميره و بهش خوش ميگذره، اما ناراحتم که نميتونم صداش رو بشنوم، نميتونم خيلی باهاش تو اين 3 روز حرف بزنم
اوو، همچين گفتی ميره مسافرت و ناراحتم فکر کردم داره ميره سفر قندهار اونم چند ماهه
نميفهمی، تو نميفهمی من چی ميگم، اصلاً بگو ببينم تاحالا عاشق شدی؟
نه، عشق مال قصه هاست
اشتباهت همينه، منم مثل تو فکر ميکردم، اما وقتی فرشتم رو پيدا کردم نفهميدم خودمم چی شد، دلم گير کرد پيشش
خب اينا به من چه ربطی داره؟
همين ديگه، چون عاشق نشدی نميفهمی لحظه های فراق چجوری سخت و جان فرسا ميگذرن، هرچی ساعت رو التماس ميکنی که بره جلو انگار نميشنوه
خوب همش سه روزه، تحمل کن، ميتونی، تو ميتونی
شايد، اما ميدونم خيلی سخت خواهد بود، خيلی ...