دلم گرفته از دوری عزیزترینم
دلا بنگر به حال من، من در مانده را درياب
ببين چشمان خيسم را، ببين ديگر ندارد خواب
اين تن خسته ی من در تب مي سوزد، در تب فراق يار
در تب دوری، در تب دل خستگی، در تب نبود او
به دنبال آغوش گرمش هستم، آغوشی که در آن لحظه لحظه ی دوری و دل خستگيم را اشک بريزم
به دنبال دستان گرم و پر از مهرش، داستان گرم و نوازنده اش
به دنبال آن چشمان سياهش
کاش می شد دمی و درنگی ببينمش و در آغوشش گيرم
می روم و می روم و می روم و می روم و می گردم و می گردم و می گردم تا بتوانم روزی دورش بگردم
آخر اين دل و وجود من هم، هر چه هم که مستحکم باشد، از دوری و نبود او هر لحظه می لرزد
چه خوب بود اگر می توانستم پرواز کنم!
ببين چشمان خيسم را، ببين ديگر ندارد خواب
اين تن خسته ی من در تب مي سوزد، در تب فراق يار
در تب دوری، در تب دل خستگی، در تب نبود او
به دنبال آغوش گرمش هستم، آغوشی که در آن لحظه لحظه ی دوری و دل خستگيم را اشک بريزم
به دنبال دستان گرم و پر از مهرش، داستان گرم و نوازنده اش
به دنبال آن چشمان سياهش
کاش می شد دمی و درنگی ببينمش و در آغوشش گيرم
می روم و می روم و می روم و می روم و می گردم و می گردم و می گردم تا بتوانم روزی دورش بگردم
آخر اين دل و وجود من هم، هر چه هم که مستحکم باشد، از دوری و نبود او هر لحظه می لرزد
چه خوب بود اگر می توانستم پرواز کنم!
+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 9:30 توسط محمّد