سالها بود که هرشب دعايم تا به سحرگه داشتن تو بود
سالها بود که هر روز صبح با اميد به دست آوردن تو چشم از خواب مي گوشودم
تا اينکه روزی، در عصری بهاری آرزويم تحقق يافت، بالاخره گرفتارت کردم و از آن من شدی
و گذشت تا در صبحی نيمه تابستانی يک فس سير ديدمت
چه روز هايی که از دست شد، چه لحظه هايی که گذشت
ای کاش مي توانستم هم اکنون باز هم ببينم آن روی زیبایت را

اين بار قول مي دهم تو را پشت سر جا نگذارم هنگام بلا رفتن از پلها، قول مي دهم
بگذار باز هم دمی و درنگی ببينمت، مي خواهم ببينمت تا بل باز شود اين قفل دلتنگی بر دلم
اين بار ديگر نخواهم گذاشت تو بايستی و من دور شوم
اجازه نخواهم داد که تو را با چشم دنبال کنم تا از نظرم بروی
آن دفعه که از نظرم دور شدی در دلم نقش بست نام زيبايت، و ماند خاطرات قشنگت در صفحه ی ذهن پریشان از
دلتنگیم
اين بار اما ديگر اجازه نمي دهم تنها خاطری از تو برايم بماند
با تمام وجود تو را در آغوش خواهم کشيد تا مطمئن شوم ديگر فقط در روياهايم نيستی و در کنارم حضور داری