دلم، حرمت نگاه دار
دل من در اينجا تنها، غمگين و ابری، هوا سرد و نمناک است
دل من نم کشيده، تب دارم، مي سوزم از تب عشق و آتش فراق
خنده ام مي گيرد از رسم اين روزگار نامرد، تا بودم با او نبودم، تا او را يافتم فراق افتاد
"خنده ام خونيست اشک آميز"
آخ که چه بی رحم است اين روزگار
مي خواهم برگردم، نه به کودکی، به دوران وصال
"دوران خوش آن بود که با دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی و بی ثمری بود"
ای وای از اين دل، وای از اين روزگار، هوار از اين فراق
کاش می شد برگردم
هميشه اين دستم اون دستم رو مي گيره که مباد حرمت شکنی کنم
هميشه عقلم در گوش دلم ميگه:
"دلم، گلم، حرمت نگاه دار، اين اشک ها خونبهای عمر رفته من است"
چه کنم که چاره اي ندارم، چاره اي جز اين ندارم که اشکام رو روی کاغذ بنويسم
کاش می شد همه اين اشک ها را نگه دارم تا همه را يکجا در آغوش سبزش بگريم
کاش مي شد، اما نمي شه، نمي شه، نمي شه، نمي شه
گاهی بغض آنچنان مثل بختک مي افته روم که اگر اشکام جاری نشن خفه مي شم
آن وقت است که دلم می خواهد خون گريه کنم
دل من نم کشيده، تب دارم، مي سوزم از تب عشق و آتش فراق
خنده ام مي گيرد از رسم اين روزگار نامرد، تا بودم با او نبودم، تا او را يافتم فراق افتاد
"خنده ام خونيست اشک آميز"
آخ که چه بی رحم است اين روزگار
مي خواهم برگردم، نه به کودکی، به دوران وصال
"دوران خوش آن بود که با دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی و بی ثمری بود"
ای وای از اين دل، وای از اين روزگار، هوار از اين فراق
کاش می شد برگردم
هميشه اين دستم اون دستم رو مي گيره که مباد حرمت شکنی کنم
هميشه عقلم در گوش دلم ميگه:
"دلم، گلم، حرمت نگاه دار، اين اشک ها خونبهای عمر رفته من است"
چه کنم که چاره اي ندارم، چاره اي جز اين ندارم که اشکام رو روی کاغذ بنويسم
کاش می شد همه اين اشک ها را نگه دارم تا همه را يکجا در آغوش سبزش بگريم
کاش مي شد، اما نمي شه، نمي شه، نمي شه، نمي شه
گاهی بغض آنچنان مثل بختک مي افته روم که اگر اشکام جاری نشن خفه مي شم
آن وقت است که دلم می خواهد خون گريه کنم

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 5:1 توسط محمّد