هوای ديدارت در سرم
بوی مويت را استشمام مي کنم
چشمانم را مي بندم و به خود مي گويم
اين چرخ فلک پس کی مي خواهد وفق مراد ما بچرخد؟
"ای عرش کبريايی چيه پس تو سرت؟
کی با ما راه می آيی، جون مادرت!"
امان، امان از اين روزگار، امان از اين چرخ، امان از اين دلتنگی، حتی امان از کارهای خدا!
بی تو به سر نمي شود
"بی تو اگر به سر شدی زير جهان زبر شدی، باغ ارم سغر شدی، بی تو به سر نمي شود"
نه تنها بی تو، بلکه با دوری تو هم به سختی به سر شود
ای دل، گير کرده اي و کاری جز انتظار نتوانی کرد!
"جان ز تو نوش مي کند، دل ز تو جوش مي کند
عقل خروش مي کند، بی تو به سر نمي شود"
کاش مي توانستم اين سالهای دوری را روی دور تند بزنم
کاش خدا لحظه اي به چينی دل من نگاهی مي انداخت تا که مي ديد اين دل، چگونه زير فشار دوری خم شده
کاش مي ديد گريه های درونيم چه رسوباتی را بر دلم تلمبار کرده
مي بيند، يقين دارم مي بيند اما دم نمي زند
فعلاً دم نمی زند
شايد مي خواهد مطمئن شود فراموش نمي کنيم هم را
شايد نمي داند "تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی"

آری، تو چنان در دل من رفته، که جان در بدنی