پس از لندن، باز هواپيما
فرود آمديم در مقصد نهايی، کانادا، قطب شمال
شب بود، دلم سرد و بارانی، اشک در چشمم حلقه زده بود
باور نمي کردم، دور شدم از او، فرسنگ ها دور
نمي خواستم باور کنم، دلم گريه مي خواست
گردنبندی که به من دادی بر گردنم، اشک در چشمانم
مي بوسيدمش، مي بویيدمش
مي خواستم، مي خواستم برگردم، اما مقدورم نشد
کاش مي شد در برم بودی، دلم گرفت، آه از نهادم بر آمد
قبل از اينکه با تو آشنا شوم چه مشتاق بودم اينجا باشم
اما تو را که يافتم نمي خواستم از تو دورتر افتم
هيچ نمي خواستم، مگر اينجا نبودن
نشد، نشد برگردم
مي خواستم، مي خواستم برگردم، اما مقدورم نشد
پل برگشت توان وزن من را نداشت
برگ زمان ورق خورده بود، نشد که بر گردم
چرخ زمانه چرخيده بود، هرچه زور زدم خلاف جهت نچرخيد
داشتم زير چرخش چرخ چرخنده ی روزگار له مي شدم
مي خواستم، مي خواستم برگردم، اما مقدورم نشد
و اينک نزديک يک سال از دوری مي گذرد
دوری ای که هر روزش که مي گذرد اول جشن مي گيرم
جشن مي گيرم که يک روز کمتر از ديروز به پايانش مانده
اما اندکی بعد ماتم مي گيرم که مي بينم هنوز راه زيادی در پیش داریم
مي خواهم، مي خواهم برگردم، اما مقدورم نمي شود
کاش مقدورم مي شد
اما مي دانم روزی باز خواهم گشت، يقين دارم، ايمان دارم چون مي دانم وجودم با تو تعريف مي شود
هرگز تنهايت نمي گذارم فرشته ی مهربانم