می نویسم و می سرایم و ...
نقش صفحه ی ذهن را مي زنم با قلم بر کاغذ
مي نويسم خيال را
مي سرايم دلتنگی هايم را
و غم هايم را گريه مي کنم
و شوق و اشتياقم را سوت مي زنم
و تو را حس مي کنم در قلبم
افکارم را خيره مي شوم
و غرق مي شوم در روز هايی که خواهد آمد
روزی که بجای نوشتن و سراييدن و گريه کردن و سوت زدن و حس کردن و خيره شدن و غرق شدن در افکار تنها کافيست در چشمانت که شب و روز را در خود دارد نگاه کنم
و کافيست نوازش کنم گيسوان کمندت را، تا همه ی غم های عالم را از ياد برم
مي نويسم خيال را
مي سرايم دلتنگی هايم را
و غم هايم را گريه مي کنم
و شوق و اشتياقم را سوت مي زنم
و تو را حس مي کنم در قلبم
افکارم را خيره مي شوم
و غرق مي شوم در روز هايی که خواهد آمد
روزی که بجای نوشتن و سراييدن و گريه کردن و سوت زدن و حس کردن و خيره شدن و غرق شدن در افکار تنها کافيست در چشمانت که شب و روز را در خود دارد نگاه کنم
و کافيست نوازش کنم گيسوان کمندت را، تا همه ی غم های عالم را از ياد برم
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 7:47 توسط محمّد