همه هست آرزويم که ببينم از تو رويی
داشتم همينجوری مي گشتم که به عکس آخر پستم رسيدم، ديدم مصراعش قشنگه سعی کردم ادامه بدم، شعر زير به ذهنم رسيد:
همه هست آرزويم که ببينم از تو رويی
که بشنوم صدايی، که تر کنم گلويی
تو به من رحمتی کن، دل من توان ندارد
تو اگر به بر نشينی، همه است آنچه گويی
صنما يار من باش، به کسی نظر ميفکن
که تويی هر آنچه دارم، تو اميد و آرزويی
بدنم گرم تب عشق، که تويی غمگسارش
تب من فرو نشيند، گر دهی ام سبويی
وگرم رخ ننمايی، ز تبت جان بسپارم
وگرم رخ بنمايی، همه غمها را بشويی
صنما اين دل مسکين به اسير آن محبّت
بشدست و تا نيايی، ندارد رنگ و بويی
سَ مَ آ بشد زمان طی، به پی کار خويش رو
که اگر خواهی بيابی، اولش بايد بجويی
همه هست آرزويم که ببينم از تو رويی
که بشنوم صدايی، که تر کنم گلويی
تو به من رحمتی کن، دل من توان ندارد
تو اگر به بر نشينی، همه است آنچه گويی
صنما يار من باش، به کسی نظر ميفکن
که تويی هر آنچه دارم، تو اميد و آرزويی
بدنم گرم تب عشق، که تويی غمگسارش
تب من فرو نشيند، گر دهی ام سبويی
وگرم رخ ننمايی، ز تبت جان بسپارم
وگرم رخ بنمايی، همه غمها را بشويی
صنما اين دل مسکين به اسير آن محبّت
بشدست و تا نيايی، ندارد رنگ و بويی
سَ مَ آ بشد زمان طی، به پی کار خويش رو
که اگر خواهی بيابی، اولش بايد بجويی

+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 0:14 توسط محمّد