فرشتم رو که نمي تونم ببينم
مجبورم اين چشمای قرمز از گريه رو ببندم تا بتونم ببينمش
تا بتونم تو روياهام دست مهربونش رو بگيرم
اگه روياهام نبود تا حالا پوسيده بودم
دق کرده بودم از دوری اون
``من ياد گرفتم چجوری شبا از روياهام يه خدا بسازم``
منم عشقم رو سوت ميزنم تا خوابم ببره
وقتی داره خوابم مي بره، بين خواب و بيداری، تو اون حالت خلسه تو رو مي بينم که کنارمی
می خوام که دستت رو بگيرم، اما تا به خودم ميام ديگه نيستی
بغضم ميترکه و بی اراده اشکام جاری ميشن
هرچی التماس مي کنم خبری ازت نيست
همينجوری اشک مي ريزم تا بیهوش می شم