شانه هایت را دوست دارم...
هنگامی که آن اشکان پاکت بر آن چهره ی معصومت جاری مي شود
خود را سرزنش مي کنم
و به خود مي گويم
کاش اکنون در برت بودم
کاش اينک بودم و با دستانم، هرچند سرد، گونه های باران زده ات را خشک می کردم
و مي شد و مي توانستم آن چشمان پر از اشک و آن دل متلاتمت را آرام می کردم
کاش بودم
اما نيستم، اکنون در برت نيستم
ولی مي دانم روزی خواهد آمد که جز در کش هم اشک نريزيم مهربانم
خود را سرزنش مي کنم
و به خود مي گويم
کاش اکنون در برت بودم
کاش اينک بودم و با دستانم، هرچند سرد، گونه های باران زده ات را خشک می کردم
و مي شد و مي توانستم آن چشمان پر از اشک و آن دل متلاتمت را آرام می کردم
کاش بودم
اما نيستم، اکنون در برت نيستم
ولی مي دانم روزی خواهد آمد که جز در کش هم اشک نريزيم مهربانم
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 8:48 توسط محمّد
