زمستون بود، خيلی هوا سرد شده بود، سرد و برفی

خيلي ها از ديدن زمستون خوشحال بودن، خوشحال بودن که باز برف شروع به باريدن کرده و همه جا رو سفيد کرده، خيلي ها هم ناراحت بودن چون از سرما فراری بودن و اين هوا باعث مي شد مجبور بشن تو خونه بمونن. اما هرکی هر جوری که بود خبر نداشت قراره چه اتفاقی دامن يک خانواده و در امتداد آن دامن يه فرشته رو بگيره

نمي دونم شب بود يا صبح، نمي دونم تاريک بود هوا يا روشن، اما اينو مي دونم که يک دفعه يه اتفاق افتاد. اون اتفاق به دنيا اومدنه يه پسر بود، پسری که بر عکس انتظار همه تا به دنيا اومد ساکت فقط نگاه کرد دور و برش رو.

همه ساکت بودن و ترسيده بودن، آخه مي ترسيدن اين پسر ناراحتی تنفسی داشته باشه. اما همين که پسره صداي گريش بعد از مدتی (نمي دونم چقدر) بلند شد، همه خيالشون راحت شد. همه خوشحال شدن، چون نمي دونستن چه خبره، نمي دونستن اين پسره قراره آسايش رو از همشون سلب کنه. فرشته ی مهربون هم مثل بقيه خوشحال بود، با اين تفاوت که اون موقع اون هنوز تو آسمونا بود و نمي دونست چه اتفاقی افتاده، نمي دونست پسری که قراره آسايش رو ازش سلب کنه به دنيا اومده.

من حتی فکر مي کنم اون روز، خود خدا هم از روی دل سوزی برای بقيه بنده هاش يه آهی از ته دل کشيد!!!

اون روز سوم بهمن بود...