آن لحظه ها
آن لحظه که نگاهم به نگاهت گره خورد
آن لحظه که دستان سردم به واسطه دستان گرم تو از يخ زدگی نجات يافت
و آن ... و آن روزی که ثانيه ها از هميشه زودتر مي گذشت و در يک چشم به هم زدن به پايان رسيد و وقت وداع شد
آن لحظه ها و آن روز را مرور مي کنم
کاش مي توانستم با ماشين زمان به آن روز و آن لحظات باز گردم
يا کاش، کاش لااقل مي توانستم با ماشين زمان به پيش بروم و روز های دوری را سريعتر پشت سر بگذارم
امّا تنها کاری که می توانم بکنم تا دلم از دوريت پژمرده نشود صبر است و گريه
آن لحظه که دستان سردم به واسطه دستان گرم تو از يخ زدگی نجات يافت
و آن ... و آن روزی که ثانيه ها از هميشه زودتر مي گذشت و در يک چشم به هم زدن به پايان رسيد و وقت وداع شد
آن لحظه ها و آن روز را مرور مي کنم
کاش مي توانستم با ماشين زمان به آن روز و آن لحظات باز گردم
يا کاش، کاش لااقل مي توانستم با ماشين زمان به پيش بروم و روز های دوری را سريعتر پشت سر بگذارم
امّا تنها کاری که می توانم بکنم تا دلم از دوريت پژمرده نشود صبر است و گريه
گريه اي که تنها مونس و ياورم در روز های دوری از توست

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 8:56 توسط محمّد