اندکی توقف کن، ببين، بنگر، اندکی درنگ کن
قسم بخور مرا تا باورم داشته باشی
بخوان، اسمم را بخوان از صفحه ی دلت
صدايم کن، از پس زمان، از پس پرده، از پس اينجا و هر کجا و ناکجا و حتی همه جا صدايم کن
بنگر، ببين چون آينه در مقابلت چشم در چشم ايستاده ام، همچون آينه صاف و زلال و شفاف
در پس اين آينه جز دلی کوچک و تنگ از فراقت هيچی نيست
مهم اينجاست، مهم اين است که تویي، اين تویی در من، هم چون تو در آينه، صاف و زلال، انعکاس نور، انعکاس وجودی، انعکاس همه کس و هيچکس و تنها تو
اين منم، اين منم در پس اين همه بازی روزگار، اين منم بر سر کوه، آن سر دشت، بنگر، منم و تنها تو، تویي و تنها من،
تنها من و توییم
خندانم و گريان، با خنده های تو خندان و با غم هايت گريان
با دل تنگی های خود گريان و با دل تنگی های تو نيز بيشتر گريان
با اميد خندان و با فراق گريان
با تو خندان و دور از تو گريان و بی تو... بی تو سرد و سنگی، مرده
اين منم در پس آن همه سبزی سبز، آن همه آبی
اين منم در پس اين همه سرخی، اين همه اشک و لبخند، اين همه غم و اندوه، منم
و تویی در پس اين قفس استخوانی، در اين دل، در اين وجود که شايد کوچک باشد امّا همه اش، هرچه که هست از آن توست