احساس و کاغذ!
چه سکوتی حکم فرما شده است
ساعت 1:37 بامداد است
به نقطه ای خيره شده ام و انگشاتنم بی ارده حرکت ميکنند
گويی ميخواهند غم دلم را روي صفحه بريزند، اما نمي شود
حائلی اين ميان است، حائل جسم
غمی که در دل دارم را مي نويسم، غم فراق را، سعی مي کنم، راستی آيا مي توان فراق را نوشت؟
آيا مي توان احساس را خط خطی کرد؟
آيا مي توان همه چيز را بر کاغذ آورد؟
نه، نه نمی شود، نمی شود...
"اگر احساس مي گنجيد در شعر
بجز خاکستر از دفتر نمی ماند"
ساعت 1:37 بامداد است
به نقطه ای خيره شده ام و انگشاتنم بی ارده حرکت ميکنند
گويی ميخواهند غم دلم را روي صفحه بريزند، اما نمي شود
حائلی اين ميان است، حائل جسم
غمی که در دل دارم را مي نويسم، غم فراق را، سعی مي کنم، راستی آيا مي توان فراق را نوشت؟
آيا مي توان احساس را خط خطی کرد؟
آيا مي توان همه چيز را بر کاغذ آورد؟
نه، نه نمی شود، نمی شود...
"اگر احساس مي گنجيد در شعر
بجز خاکستر از دفتر نمی ماند"
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی ۱۳۸۷ ساعت 10:14 توسط محمّد