می گذرد...
بی تابم، بي تاب مثل يه قطره ی آب روی ماهی تابه ی داغ، پديده ی فراست!
انقدر بی تابم که دلم مي خواهد بروم تا ته دشت، بدوم تا سر کوه
و دلم می خواهد باز در آغوش گرمت باشم و دست های گرمت را حس کنم
و باز در چشمان زيبايت خيره شوم و بگويم دوستت دارم
دوست دارم باز در آن لحظه ی ناب دنيا از حرکت باز ايستد و زمين دور خود نچرخد
باز به فکر فرو ميروم و ورقه های تقويم را در سرم ورق ميزنم تا مي رسم به سال 91
چه لذت بخش است، دلم نمی خواهد باز به سال 87 برگردم
چه خوب است، بنگر، سال 91 است، چه زيبا
اما دريغ و صد افسوس که تا چشم مي گشايم ميبينم عقربه ی ساعت تنها کمی پيش رفته است
برای من سالها مي گذرد تا برای دنيا تنها چند دقيقه گذشته باشد!
انقدر بی تابم که دلم مي خواهد بروم تا ته دشت، بدوم تا سر کوه
و دلم می خواهد باز در آغوش گرمت باشم و دست های گرمت را حس کنم
و باز در چشمان زيبايت خيره شوم و بگويم دوستت دارم
دوست دارم باز در آن لحظه ی ناب دنيا از حرکت باز ايستد و زمين دور خود نچرخد
باز به فکر فرو ميروم و ورقه های تقويم را در سرم ورق ميزنم تا مي رسم به سال 91
چه لذت بخش است، دلم نمی خواهد باز به سال 87 برگردم
چه خوب است، بنگر، سال 91 است، چه زيبا
اما دريغ و صد افسوس که تا چشم مي گشايم ميبينم عقربه ی ساعت تنها کمی پيش رفته است
برای من سالها مي گذرد تا برای دنيا تنها چند دقيقه گذشته باشد!
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 23:7 توسط محمّد